مروری بر داستان فیلم جواهری در قصر

اين مجموعه طولاني ۵۴ قسمتي بر اساس ماجراي واقعي زني ساخته شده که اولين و احتمالاً تنها زني ا ست که نامش در تاريخ به عنوان پزشک خصوصي پادشاه ثبت شده است. ماجرا در زمان سلسله جوسون مي گذرد زماني که جامعه مشخصاً سيستم طبقاتي دارد و سنت هاي مرد سالارانه بر آن حکمفرماست. اين دوره از تاريخ هر چند از نظر اقتصادي در وضعيت مساعدي به سر مي برد اما به دليل درگيري هاي داخلي بر سر قدرت ميان خانواده سلطنتي و دولت از ثبات سياسي برخوردار نيست. در ميانه اين کشمکش و هرج و مرج داستان زندگي دختري نقل مي شود که نه از طريق داشتن ارتباط با سران قدرت بلکه از طريق بخشندگي و برخورداري از روحيه شکست ناپذير قصد دارد لقب يانگ گوم (يانگوم) بزرگ را از جانب شخص پادشاه دريافت کند.

والدين يانگ اصالتاً اهل دربار بوده اند. پدرش مامور پادشاه بود که وظيفه اجراي حکم مرگ ملکه با مسموم کردن را به عهده وي نهاده بودند. اين واقعه چنان وي را تحت تاثير قرار داد که از پستش استعفا و پايتخت را ترک کرد. مادرش يک گونگ نو يا دختر قصر بود که در قصر آشپزي مي کرد اما متاسفانه شاهد وقوع جرمي از سوي دختر ديگري در قصر شد و آن را گزارش کرد. اما جنايتکاران براي اينکه از سکوت وي در اين مورد مطمئن شوند سعي داشتند او را در خارج از قصر به قتل برسانند و بهترين دوست وي را نيز مجبور کردند در اين قتل همراهي شان کند اما او با استفاده از زهري که قبلاً استفاده شده بود کارشان را خراب کرد. مادر يانگ تا دم مرگ پيش رفت اما با کمک همسرش که از شهر فرار کرده بود از مرگ نجات يافت و آنها دوباره همديگر را پيدا کردند. در اين زمان شاهزاده که مادرش مسموم شده بود به سلطنت رسيد و نخستين کارش انتقام گرفتن از کسي بود که در قتل مادرش دست داشت. در نتيجه دربه دري هاي خانواده يانگ آغاز شد. مدام در حال حرکت بودند و هويت واقعي شان را از ماموران دولتي مخفي نگه مي داشتند. پس از گذشت چند سال بالاخره پدر و پس از چندي هم مادر يانگ دستگير و کشته شدند. يانگ در آن زمان شش، هفت سال داشت. آخرين آرزوي مادر يانگ اين بود که يانگ در صورت تمايل خودش به قصر برگردد و بزرگترين سرآشپز قصر شود تا از اين طريق به کتاب يادداشت هاي سرآشپز دست پيدا کند و بي عدالتي هاي قصر را در آن بنويسد و به نسل هاي آينده منتقل کند.

و اينگونه سفر يانگ کوچک و يتيم آغاز مي شود. يک زوج خوش قلب اما از طبقه نسبتاً پايين جامعه سرپرستي وي را به عهده مي گيرند.

يانگ در هشت سالگي وارد قصر مي شود تا در بخش آشپزي قصر کار کند. در آنجا دوستان و همچنين رقبايي پيدا مي کند. وي با چوي گوم جوان که عضو خانواده چوي است هم دوست مي شود. چوي گوم که از کودکي تعليم علم و دانش ديده در آشپزي بسيار ماهر است و قابليت اين را دارد که به بزرگترين سرآشپز تبديل شود. خانواده چوي از قدرت زيادي در قصر برخوردار است و طي پنج نسل گذشته سر آشپزان بزرگي را در خود پرورش داده است. با همين پيش زمينه است که چوي گوم جوان چنين مسووليتي را مي پذيرد و با کودکي اش وداع مي کند. آشپزان قصر همچون زنان پادشاه هستند و نمي توانند بي اجازه ازدواج کنند.

کنجکاوي ها و پافشاري هاي يانگوم برايش دردسر درست مي کند و باعث مي شود مدام با بالادستي هايش درگير باشد. يانگوم از سر اتفاق شاگرد هان (بهترين دوست مادرش) مي شود اما هيچ کدام از اين ارتباط خبر ندارند. هر چند هان از يانگوم خوشش مي آيد اما وقتي يانگ از او مي پرسد چطور مي تواند بزرگترين سرآشپز باشد رابطه شان سرد مي شود. قتل مادر يانگوم، هان را نسبت به کساني که جاه طلبند بدبين کرده است. او در فهم خواسته يانگوم دچار سوء تفاهم شده و از اين پس با او به سردي برخورد مي کند. يانگوم طي سال ها کار در دربار و با خلاقيتي که دارد به يکي از بهترين آشپزان آنجا تبديل مي شود. در اين مدت اتفاقاتي رخ مي دهد که يانگوم و هان را به رقباي سرسخت چوي و گام يينگ در آشپزخانه تبديل مي کند.

يانگوم و هان به درجات بالا مي رسند و هان بزرگترين سرآشپز قصر مي شود. اما هيچ يک از اين موفقيت ها او را به اندازه وقتي که به ارتباط نزديکش با يانگ پي مي برد، خوشحال نمي کند. وي پس از سال ها افسوس و اندوه براي مادر يانگ مي فهمد که بهترين دوستش در تمام اين سال ها دخترش را در کنار او قرار داده است. يانگ و هان خيلي زود متوجه مي شوند که طايفه چوي عامل قتل پدر و مادر يانگ بوده اند. متاسفانه چوي شانگ و گوم يينگ نيز مي فهمند و به ارتباط ميان خودشان پي مي برند و سعي دارند براي خلاصي از گذشته و پوشاندن قتل غيرقانوني يک دختر دربار با هم همراه شوند تا اينکه فرصتي برايشان پيش مي آيد. پادشاه بر اثر خوردن غذايي که يانگ و هان برايش درست کرده اند بيمار مي شود و اين دو به اشتباه به مسموم کردن پادشاه و خيانت بزرگ متهم مي شوند. با وساطت و کمک مين ژانگ از حکم اعدام نجات مي يابند اما به جزيره اي دورافتاده تبعيد مي شوند.

بر اثر ضعف حاصل از شکنجه ها هان در راه سفر به جزيره مي ميرد و يانگ که بسيار اندوهگين است چندين بار سعي در فرار دارد. مين ژانگ که از عدم کفايت خود و مرگ هان احساس گناه مي کند به دنبال يانگ به جزيره مي رود. مين، ژانگ يانگ را قانع مي کند که بماند و به دنبال راه حلي باشد.

يانگ که مي داند فقط به عنوان يک پزشک کارآزموده مي تواند وارد دربار شود تصميم مي گيرد که پزشک شود. سرانجام با کمک هاي مين، خانواده اي که او را به فرزندخواندگي پذيرفته بودند و همچنين دوستان جديدش دوباره به قصر راه مي يابد. از اينجا به بعد به خاطر درگيري هاي قدرت در ميان خانواده سلطنتي ماجراها کمي پيچيده مي شود. يانگ در افشاي حق مي کوشد، خانواده چوي از هم مي پاشد و چوي  خودکشي مي کند. سرانجام يانگ به محرم اسرار پادشاه و پزشک مخصوص وي تبديل مي شود. پادشاه مين جانگ هو را تبعيد مي کند اما پس از مرگ پادشاه مين و يانگوم با هم ازدواج مي کنند. آنها نيز مانند پدر و مادر يانگوم زندگي کولي واري را در پيش مي گيرند و هر چند پس از مدتي ملکه از آنها دعوت مي کند به قصر بيايند آنها تصميم مي گيرند از سياست کناره گيري کنند.

 

 

 

 






جستجو
WWW tafrihi

Copyright © 2005-2007 Tafrihi.com