|
ناگهان
صداي
اين
شور و
خنده
كم شد
چون
همه
متوجه
شدند
كه يكي
از آن
ها نمي
خندد .
سارا
سريع
به همه
نگاه
كرد و
نگاهش
بر روي
برادرش
متوقف
ماند .
در اين
موقع
آرمين
نگاه
سارا
را ديد
و سريع
سامان
را به
طرف
خودش
برگرداند
. سامان
بي
حركت
بود و
تنها
لبخند
تلخي
گوشه
لبش
بود .
همه
متوجه
سامان
شدند و
امير
پرستار
را صدا
زد .
آرمين
قادر
به
انجام
هيچ
كاري
نبود
فقط
نگاهش
مدام
روي
اطراف
متمركز
ميشد .
پدر
سامان
اشك
ميريخت
و
مادرش
او را
تكان
ميداد
مدام
جيغ
ميزد .
گروه
احياء
با
همراه
چند
نفر
وارد
اتاق
شدند و
همه را
از
اتاق
بيرون
كردند .
آرمين
روي
زمين
نشسته
بود و
مبهوت
بود كه
چگونه
اين
اتفاق
افتاد
... يك
ربعي
گذشته
بود كه
دكتر
از
اتاق
بيرون
آمد و
با
تاسف
سرش را
تكان
داد و
رفت .
تمام
بيمارستان
دور سر
آرمين
ميچرخيد
. مرگ
سامان
اصلا"
قابل
باور
نبود ..
به اين
فكر
ميكرد
كه
آنها
چه
روزهايي
با هم
داشتند
و چه
آرزوهايي
براي
فتح
دنيا
كرده
بودند .
پاهايش
ميلرزيد
و به
اتاق
وارد
شد .
صورت
سامان
پيدا
نبود .
ملحفه
را
كنار
زد . از
گونه
اش
بوسه
اي
گرفت .
هنوز
بر
لبانش
لبخند
تلخش
بود .
اين
لبخند
حرفهاي
زيادي
را در
دل خود
داشت .
آرمين
در
برابر
سامان
سوگند
ياد
كرد كه
او را
فراموش
نكند ...
به
سرعت
از
اتاق
خارج
شد .
امير
دنبالش
ميدويد
و او را
صدا
ميزد .
ولي
وقتي
ديد كه
آرمين
پشت
ماشين
نشست
ترسيد ..
ميخواست
برگردد
اما او
هم به
دنبال
آرمين
روانه
شد . حسي
به او
ميگفت
كه
واقعه
اي
ناگوار
در شرف
وقوع
است .
..........................................................................................................................................................
آرمين
به طرف
جايي
ميرفت
كه
بايد
قول
خود را
آن جا
عملي
ميكرد .
از
ماشين
پياده
شد و به
طرف
دختري
كه
تنها
در
گوشه
اي
منتظر
ايستاده
بود
رفت . در
چند
قدمي
دختر ،
او
متوجه
حضور
آرمين
شد و با
ديدن
قيافه
آرمين
جا
خورد .
بدنش
از ترس
يخ كرد
و حدس
زد كه
چه
اتفاقي
براي
او مي
افتد .
آرمين
به
طرفش
رفت ،
از
اينكه
ميديد
شكارچي
خود
طعمه
شده
است
راضي
بود .
الناز
شروع
به
التماس
كرد
ولي
متوجه
شد كه
اين
چيزها
در
آرمين
موثر
واقع
نيست .
خواست
جيغ
بزند
اما
آرمين
محكم
گلوي
او را
گرفت و
با
چشماني
قرمز
به او
گفت :
عفريت
حالا
چه
احساسي
داري ؟
حالا
ميخواهم
بفرستمت
پيش
استادت
تو
جهنم ..
برو به
او بگو
كه
توانستي
دوستي
ما را
از بين
ببري .
برو
بگو
توانستي
يكي از
ما را
از غصه
دق
بدهي ...
ولي
اين را
هم بگو
كه ما
پيمانمان
را
براي
هميشه
تجديد
كرديم
و براي
همين
هم
ميخواهيم
همه
شما
همكاران
شيطان
را از
بين
ببريم .
صورت
الناز
كبود
شده
بود و
ناخنهايش
را در
دستان
آرمين
فرو
ميكرد .
از
دستان
آرمين
خون
ميچكيد
اما
حاضر
نبود
كه او
را رها
كند .
تقلاي
الناز
كمتر
شده
بود و
آثار
از بين
رفتن
حيات
در
صورتش
بيشتر
پيدا
ميشد .
ناگهان
دست
امير
سست شد
ولي
باز
سعي
كرد
دستانش
را
محكم
تر
بفشارد
. اما
ناگهان
صداي
فريادي
خفيف
از
گلوي
آرمين
بلند
شد و
چشمانش
از شدت
درد
گرد شد .
او هم
چنان
مي
خواست
كه
گلوي
الناز
را
بفشارد
اما
نمي
توانست
. درد
امانش
را
بريد .
ناگهان
دستي
قدرتمند
او را
از
الناز
جدا
كرد و
هر دو
بر روي
زمين
افتادند
. الناز
سرفه
ميكرد
، اما
آرمين
حس
ميكرد
از او
مايعي
خارج
ميشود
وقتي
بسختي
كمرش
را
گرفت و
خون را
ديد
تمام
ماجرا
را
فهميد .
پشتش
را
نگاهي
كرد و
سياوش
را با
كارد
بزرگي
پشتش
ديد .
اشك در
چشمانش
حلقه
زد ،
زيرا
ميديد
كه
نتوانسته
كه
الناز
را از
بين
ببرد .
الناز
هنوز
سرفه
ميكرد
و اين
نشان
از
سلامت
او بود .
اما
آرمين
چند
ضربه
اي
چاقو
خورده
بود و
كف
زمين
از خون
او
رنگين
بود .
آرمين
با
باقي
مانده
قدرتش
در خون
خود مي
غلتيد
و خود
را
بسوي
الناز
ميكشيد
.
دستانش
نزديك
الناز
بود كه
اينبار
دردي
را در
سينه
خود
احساس
نمود .
فريادي
سامعه
خراش
زد و
نقش بر
زمين
شد .
كارد
را
ميديد
كه لاي
دنده
هايش
گير
كرده
بود و
قلب
پاره
اش هم
چنان
مي
تپيد .
سياوش
الناز
را بغل
كرد و
بسرعت
دور شد .
اما
آرمين
هنوز
روي
زمين
بود .
ميدانست
تقلا
فايده
ندارد
اما
غريزه
اش او
را
راهنمايي
ميكرد .
او هم
چنان
خود را
روي
زمين
به
دنبال
رد
خيالي
از
الناز
ميكشيد
.
چشمانش
تار
شده
بود .
ديگر
هيچ
كجا را
نميتوانست
ببيند .
ناگهان
صدايي
او را
بخود
آورد .
امير
او را
در
آغوش
گرفت :
پسر چي
بسر
خودت
آوردي
تو كه
ميدانستي
....
آرمين
فقط
گفت :
مرا
ببخش
من هم
مثل
سامان
تو را
تنها
ميگذارم
. اما
خوبيش
اين
هست كه
من
الان
ميرم
پيش
سامان .
آرمين
فرياد
زد : نه
ديگر ،
تو
نبايد
بميري ..
من
بدون
تو
چيكار
كنم .
تنها
مي شوم
... من
اگر تو
بري مي
ميرم ...
آرمني
جواب
داد : نه
تو
بايد
زنده
بماني
و
بدبختي
الناز
را
ببيني ..
تو
چشمهاي
ما در
اين
دنيا
هستي و
پيمانمان
هم ، هم
چنان
پابرجاست
. آرمين
دست در
جيب
كرد و
گردنبندي
را در
آورد
هم
چنين
گردنبند
خودش
را . هر
دو را
به
امير
داد و
گفت
اين
گردنبند
را
سامان
قبل از
اين كه
از پيش
ما
برود
تو جيب
من
گذاشته
بود ....
حالا
هر 3 مال
تو هست
و تو مي
تواني
با
چسباندن
آنها
به هم
هر 3 ما
را در
كنار
هم
ببيني
... حالا
صورتت
را جلو
بياور .
در
آخرين
لحظه
آرمين
بوسه
اي از
صورت
امير
گرفت و
امير
همچنين
.
اما
در آخر
آرمين
نگاهي
به دست
امير
كرد و
دست او
را هم
بوسيد
و با
لبخندي
مشابه
آنچه
بر
لبان
سامان
بود دم
از
جهان
فرو
بست .
امير
تا مدت
زيادي
در
حالت
بهت
بود .
زيرا
در مدت
زمان
كمي دو
دوست
خود را
از دست
داده
بود .
آرمين
و
سامان
را در
دو قبر
كنار
هم دفن
كردند
. امير
هم قبر
كنار
آنها
را
براي
خود
خريد .
احساس
ميكرد
به
زودي
خواهد
مرد كه
هرگز
چنين
نشد .
پس
از آن
در
آخرين
جمعه
هر ماه
دختري
بر سر
قبر
سامان
و
آرمين
مي آمد
و همان
گونه
كه
براي
سامان
اشك
ميريخت
براي
آرمين
هم به
همان
گونه
گريه
ميكرد .
بر سر
مزار
هر دو ،
دو
دسته
گل رزش
را
پرپر
ميكرد
و به
ناكامي
هر دو
اشك
ميريخت
. ما او
را خوب
ميشناسيم
. او
سارا
بود كه
برادرش
را كه
تنها
همدم
او در
دنيا
بود از
دست
داد و
پس از
آن
تنها
كسي را
كه
عشقش
را در
دل
داشت
از دست
داده
بود . او
بر سر
قبر
آرمين
از
احساس
، دردش
و از
شوق
ديدارش
كه هيچ
گاه
خجالت
به او
مجال
نداد
به
آرمين
بگويد .
از اين
جهت
افسوس
ميخورد
شايد
با
گفتن
اين
حرفها
سرنوشت
هم
متفاوت
ميگشت .
اما
اين
مهم
بود كه
او دو
نفر را
از دست
داده
بود .
امير
هم
تجرد
اختيار
كرد و
از
خيلي
از
عادتهايش
فاصله
گرفت .
هميشه
گردنبندي
ارغواني
را كه
نشانه
دوستي
آن 3 نفر
بود بر
گردن
داشت و
هميشه
صورت
دو
دوستش
را در
آن
گردنبند
ميديد .
الناز
چند
بار
توسط
پليس
دستگير
شد . اما
بعدا"
امير
شنيد
كه او
مبتلا
به
بيماري
است كه
جنبه
اي
ناشناخته
دارد .
بدنش
بر اثر
اين
درد
تكه
تكه و
متعفن
ميشد .
او هر
روز
بدتر
از
ديروز
ميشد
اما
جان
نمي
آمد .
شايد
براي
او
عذاب
اين
دنيا
كافي
بود كه
تقاص
تمامي
بديهايش
را
بدهد .
در
پايان
طبق
معمول
پايان
هر
داستانم
عرض
ميكنم
كه
شايد
اين
داستان
ريشه
اي در
واقعيت
ندارد
اما
ممكن
است كه
قرينه
هايي
در اين
كره
خاكي
برايش
موجود
باشد.
مهم
اين
است كه
هر يك
از
مطالعه
اين
داستان
چه
نتيجه
اي را
استنباط
ميكنيم
و براي
آينده
چه
تلاشي
را
ميكنيم
.
|