|
آقا
مستقيم
....
تاكسي
با
ترمزي
كه از
هر
راننده
تاكسي
و
مسافركشي
در
تهران
انتظار
ميرود
ايستاد
...
آقايون
كجا
تشريف
ميبريد
؟؟؟
يكي
از 3 پسر
جوان
جواب
داد تا
ميدان
ونك
مزاحم
شما
ميشويم
.
راننده
از طرز
برخورد
پسرها
خوشش
آمده
بود . پس
گفت :
بفرماييد
بالا .
دربست
ميخواهيد
؟ ...
پسرها
نگاهي
بهم
كردند
و
گفتند :
نه ،
اگر
خواستيد
مسافر
هم
سوار
كنيد .
پسر ها
سوار
شدند و
از
زماني
كه
بدنهايشان
بر روي
صندلي
آرام
گرفت ،
سر به
سر هم
گذاشتند
و شوخي
كردند .
راننده
از اين
نشاط
جوانها
مشعوف
بود و
بر عكس
هميشه
با
احتياط
رانندگي
ميكرد
تا اين
شادي
تا
مدتي
در
تاكسيش
حكمفرما
باشد .
به ياد
روزهايي
افتاد
كه با
دوستانش
به
سينما
ميرفت
و به
قول
خودش
زندگي
ميكرد .
قصد
نداشت
مسافري
را
سوار
كند ،
اما
ناگهان
دختري
وسط
خيابان
آمد و
جلوي
تاكسي
پريد .
از اين
حركت
ناگهاني
راننده
جا
خورد و
بشدت
پايش
را روي
پدال
ترمز
فشار
داد .
پسر ها
مدتي
شوخي و
خنده
را رها
كردند
اما
وقتي
متوجه
شدند
كه
اتفاقي
نيفتاده
است
باز هم
سر به
سر هم
گذاشتند
.
دختر
داد زد :
مستقيم
و بدون
اينكه
از
راننده
اجازه
بگيرد
جلو
كنار
راننده
نشست و
گفت :
آقا
لطفا"
سريعتر
.
راننده
چيزي
به
دختر
نگفت ،
اما
نگاه
تندي
به او
كرد و
سرش را
به
نشانه
عصبانيت
تكان
داد .
دختر
نگاه
تند
راننده
را ديد
و اما
عكس
العملي
نشان
نداد .
از
سوار
شدن
دختر
مدت
زيادي
نگذشته
بود كه
ناگهان
پرايدي
جلوي
تاكسي
ترمز
كرد و
راه آن
را بست .
روز
جمعه و
اين
همه
اتفاق
!!! 4 پسر
از
پرايد
پياده
شدند و
بزور
در
جلوي
تاكسي
را باز
كردند
و دختر
را
كشان
كشان
خارج
كردند .
راننده
از ترس
و
كهولت
سن هيچ
اقدامي
نمي
كرد .
اين 3
پسري
كه عقب
تاكسي
نشسته
بودند
پياده
شدند و
سعي
كردند
كه
دختر
را
نجات
دهند .
درگيري
بين
اين
چند
پسر
اوج
گرفت و
مردم
كم كم
سعي
كردند
كه آن
ها را
از هم
جدا
كنند
كه
ناگهان
يكي از
پسرهاي
مهاجم
قمه اي
را از
پرايد
خارج
كرد ،
مردم
با
ديدن
اين
صحنه
دور
شدند ،
اما آن 3
پسر
باز هم
در
ميدان
مبارزه
ماندند
. هنوز
اين 3
پسر از
دختر
محافظت
ميكردند
كه
ناگهان
صداي
ضجه اي
همه را
در يك
لحظه
خشك
كرد .
يكي از
آن 3 پسر
كه
براي
كمك به
دختر
آمده
بود
نقش بر
زمين
شد و
چشمه
اي خون
از
كنارش
جاري
شد . دو
دوست
اين
پسر با
سنگ و
هر
چيزي
كه
كنار
خيابان
بود به
سوي
مهاجمان
حمله
كردند
، اما
باز هم
مغلوب
بودند
تا
اينكه
صداي
آژير
پليس
مهاجمان
را از
ترس
دستگير
شدن
فراري
داد . در
اين
ميان
تنها
اين 3
پسر
مانده
بودند
، يكي
از پسر
ها با
كراواتش
سعي
ميكرد
از
خونريزي
دوستش
جلوگيري
كند ،
اما
همچنان
خونريزي
ادامه
داشت .
پليس
سر
رسيده
بود
اما
مهاجمان
فرار
كرده
بودند .
پسر
مجروح
را با
همان
تاكسي
كه تا
چندي
قبل به
خوشي
سوارش
بودند
به
بيمارستان
انتقال
دادند .
نگراني
در
چشمان
همراه
پسر
زخمي
موج
ميزد ،
پسرك
را پس
از
انتقال
به
بيمارستان
به
اتاق
عمل
بردند .
راننده
كرايه
اش را
گرفته
بود
اما
همچنان
بر بخت
بد خود
لعنت
مي
فرستاد
.
دكتر
از
اتاق
عمل
بيرون
آمد و
به
چشمهاي
همراه
جوان
زخمي
نگاهي
كرد و
گفت :
دوست
شما
مقاوت
خوبي
دارد .
خدا را
شكر ،
خطر از
سرش
گذشته
است و
اگر
امشب
هم
اتفاق
خاصي
نيفتد
، ديگر
مي
توانم
بگويم
كه
مسئله
خاصي
پيش
نمي
آيد .
در
آن طرف
افسر
پليس
مدام
از يكي
از آن 3
پسر
بهمراه
دختر
سوال
ميكرد :
شما چه
رابطه
اي با
هم
داريد
؟ اين
ها چه
كساني
بودند
كه به
شما
حمله
كردند
؟ چرا
دعوا
كرديد
؟ پسر
عصباني
شده
بود .
آخر از
صبح تا
حالا
تنها
يك
پاسخ
براي
سوالهاي
افسر
پليس
داشت .
الان
ساعت
حدود 2
بعدازظهر
بود
اما
پليس
هيچ
اقدامي
نكرده
بود
بجز
سوالهاي
متمادي
، حتي
موبايل
پسر را
گرفته
بودند .
بالاخره
ستواني
به جاي
گروهباني
كه از
پسر
سوال
ميكرد
آمد و
او هم
چون
همكارش
سوالهايش
را
آغاز
كرد .
اسمت
چيه
پسر ؟ ....
آرمين
.
ستوان
بخدا
از صبح
تا
حالا
صد
دفعه
اين را
گفتم .
ما صبح
سوار
تاكسي
شديم و
آن
خانم
كه
حتما"
در
جريان
هستيد
سوار
شدند .
بعد از
آن هم
يك
ماشين
آمد كه
ميخواست
خانم
را
بزور
با
خودش
ببرد
كه ما
درگير
شديم .
از
دوستم
سامان
هم تا
الان
خبري
ندارم .
ناگهان
مثل
اينكه
چيزي
را به
ياد
آورده
باشد
با
اضطرابفراوان
پرسيد :
ستوان
حال
سامان
خوبه ؟
ترا به
خدا به
من
بگوييد
... چند
قطره
اشك
ديگر
مجالي
براي
سخن
گفتن
به او
نداد .
ستوان
نگاهي
به پسر
كرد .
گفت :
دوست
شما
عمل
شده
است و
حال او
رضايتبخش
اعلام
شده
است . ما
از آن
خانم
هم
بازپرسي
كرديم
و هم
چنين
از
مردمي
كه در
صحنه
درگيري
بودند
، مثل
اينكه
شما
راست
مي
گوييد .
شما ها
واقعا"
پسران
با
جراتي
هستيد
، من از
اينكه
در اين
مدت
شما را
اينجا
نگاه
داشتيم
معذرت
خواهي
ميكنم
، اما
يكسري
فرماليته
ها را
بايد
اجرا
كنيم .
خنده
اي به
آرمين
كرد و
گفت :
دفعه
بعد كه
خواستيد
پليس
را خبر
كنيد
كراواتتان
را در
بياريد
و
چشمكي
به
آرمين
زد و از
اتاق
خارج
شد .
بيرون
از
اتاق
همان
دختر
نشسته
بود و
گونه
هايش
مملو
از
اشكهايش
بود .
آرمين
از
ستوان
تشكر
كرد و
آدرس
بيمارستان
سامان
را
گرفت و
بي
تفاوت
به
گريه
دختر و
عصباني
از
قدرنشناسي
او از
اتاق
خارج
شد .
سريع
يك
ماشين
را
دربست
كرايه
كرد و
به سوي
بيمارستان
روانه
شد .
بيمارستان
شلوغ
بود ،
تازه
وقت
ملاقات
آغاز
شده
بود . در
بين
جمعيت
آرمين
، پدر و
مادر و
خواهر
سامان
را
شناخت
، جلو
رفت و
سلامي
كرد .
پدر
سامان
برگشت
و با
ناراحتي
پرسيد :
حال
سامان
چطوره
؟
آرمين
جواب
داد : من
تازه
آمدم و
تا
الان
كلانتري
آمدم .
من هم
دنبال
سامان
ميگردم
. از
پذيرش
شماره
اتاق
سامان
را
گرفت .
سامان
روي
تخت
خوابيده
بود ،
صورتش
بيرنگ
و زير
چشمانش
گود
بود .
امير
هم
كنار
تخت
نشسته
بود .
امير
تا
آرمين
و پدر و
مادر
سامان
را ديد
از جا
بلند
شد ،
آرمين
را
محكم
بغل
كرد .
آرمين
كجا
بودي ؟
خيلي
وقته
كه ... و
ديگر
از شدت
اندوه
ادامه
نداد .
در
همين
هنگام
پدر و
مادر
سامان
بالاي
سر او
بودند
،
مادرش
بي
تابي
ميكرد
و مدام
اشك
ميريخت
اما
پدرش
سرش را
پايين
انداخته
بود و
نيم
نگاهي
به
امير و
آرمين
ميكرد .
سپس
به طرف
آنها
آمد و
چگونگي
قضيه
را
جويا
شد .
آرمين
و امير
به
تفصيل
ماجرا
را شرح
دادند
، آثار
غرور و
شعف
باطني
در
چهره
پدر
سامان
نمودار
شد . بله
، پسر
او
براي
حفظ
آبروي
يك نفر
زخمي
شده
بود و
در اين
بين
دوستانش
نيز او
را
ياري
كرده
بودند
، پدر ،
امير و
آرمين
را چون
پسرش
در
آغوشش
گرفت .
.............................
دو
روز از
آن
حادثه
گذشته
بود و
هنگام
ملاقات
دو
دوست
همچون
گذشته
در
كنار
يكديگر
بودند
، با
اين
تفاوت
كه يكي
مجروح
و دو
نفر
ديگر
براي
عوض
كردن
طبع او
آمده
بودند .
در اين
اتاق
اين 3
نفر با
شوخيهاي
معمول
خود
آنچنان
غوغايي
را بر
پا
كرده
بودند
كه اگر
پرستار
تذكر
نداده
بود
معلوم
نبود
آخر و
عاقبتش
چي
ميشد ....
سامان
با كمك
دوستانش
نيروي
تازه
يافته
بود و
روز به
روز بر
بهبودي
اش
افزوده
ميشد و
دوستانش
نيز از
اينكه
سامان
بهتر
ميشود
سرزنده
تر
ميشدند
.
ناگهان
صداي
ضربه
بر در ،
در
اتاق
طنين
انداز
شد . طبق
معمول
آرمين
از
جايش
بلند
شد تا
از
تازه
وارد
استقبال
كند ،
امير
گفت
اگر
اين
دفعه
پرستاره
باشه
بدجوري
حالش
را
ميگيرم
.
ناگهان
در باز
شد و هر
3 نفر با
ديدن
قيافه
تازه
وارد
جا
خوردند
. دختري
با
لباس
يك دست
آبي و
دسته
گلي
زيبا
وارد
شد .
با
سلامي
حاكي
از
خجالت
وارد
شد و تا
نزديك
تخت
بيمار
پيش
آمد .
آرمين
زودتر
از دو
دوستش
به
حالت
اول
بازگشت
و دسته
گل را
با
تشكري
صميمانه
از
دختر
گرفت .
قبل از
اينكه
بقيه
شروع
به
صحبت
كنند
دختر
صحبتش
را
آغاز
كرد : از
اينكه
اين
قدر
دير به
ملاقات
شما
آمدم
بسيار
متاسفم
ولي
قبول
اينكه
يك نفر
به
خاطر
من روي
تخت
بيمارستان
افتاده
است و
با
ديدن
من
معلوم
نيست
چه
حالي
پيدا
كند ،
ملاقات
كمي
برايم
سخت
بود و
جرات
اين
كار را
نداشتم
. سامان
سرفه
اي كرد
و گفت :
من
انتظار
نداشتم
كه به
عيادتم
بياييد
. ولي از
اينكه
تشريف
آورديد
از
بسيار
متشكرم
. خواهش
ميكنم
بفرماييد
بنشينيد
. دختر
در
كنار
آرمين
روي
مبل
نشست .
آرمين
براي
اينكه
دختر
معذب
نباشد
از
كنار
او
بلند
شد و
كنار
پنجره
رفت .
احساس
خوبي
نداشت
، اما
سعي
ميكرد
اين
احساس
را با
نگاه
به
بيرون
پنهان
كند .
هركس
آرمين
را
ميديد
مجذوب
او
ميشد ،
زيرا
نگاهش
جذاب
بود .
|