شرح امتیاز نام نویسنده نام داستان
رمان 4 رامين مولوي نگار

  4  - 3 - 2 - 1 

قسمت اول

من نگار را ده سالي بود كه ميشناختم . يعني اصلا" از بچگي با هم بوديم . خيلي همديگر را دوست داشتيم و طاقت جدايي يكديگر براي ما سخت بود . نگار دختر پر شوري بود . خانواده هاي ما با هم دوست بودن و براي همين از بچگي با هم بزرگ شديم . اين چند سال اخير هم كه در دبيرستان بوديم با بااينكه سرمون شلوغ بود ولي اشتياق ديدارمون بيشتر شده بود . وقتي بعد از يك مدت با من تلفني صحبت ميكرد مثل اين بود كه تمام دنيا را به من دادند . نگار هيچ وقت ناراحت نميشد ، يعني من ناراحتيش را نديده بودم .

هميشه به من ميگفت كاوه كاشكي من يك برادر مثل تو داشتم . كاشكي هيچ وقت از تو دور نباشم . من ميگفتم : نه ديگه ، اگر تو هر روز من را ببيني كه از من سير ميشوي .. اخم ميكرد و ميگفت : من حتي اگر از صبح تا شب با تو باشم از ديدنت سير نميشوم . وقتي اين حرف را از او ميشنيدم دوست داشتم بزنم زير گريه ...

سال آخر بود . با هم درس ميخوانديم و به هم كمك ميكرديم ، براي اينكه يك جا قبول شويم با هم انتخاب رشته كرديم و خلاصه با هم يك دانشگاه قبول شديم . خيلي عالي بود حالا ميتوانستم هر روز آن را ببينم . در كنارش باشم . همه توي دانشگاه ميدانستند كه نبايد نگاه چپ به نگار بيندازند و مزاحمش شوند چون آن وقت سر و كارشان با كاوه است .

سال اول مثل برق و باد گذشت . از اين همه درس خسته شده بودم اما همه اين مشكلات با يك لحظه كنار نگار بودن فراموش ميشد . روز آخر بعد از امتحانات نگار گفت : بايد يك قرار مسافرت بگذاريم من نميدانم اين مدت بدون تو چيكار كنم ...

گفت : واقعا" كه درست ميگي ، چون من بايد مواظبت باشم كه يك موقع زير سرت بلند نشه ... بازم اخم كرد و چنان نيشگوني از من گرفت كه تا ته دلم كباب شد . فقط داد زدم : آخ ... گفت حالا اين را داشته باش تا دفعه بعد چنان بلايي سرت بيارم كه نتواني بگي آخ ... گفتم : بيچاره شوهرت ، روي من بدبخت امتحان ميكني تا ...

رسوندمش منزلشان . از آن ور هم رفتم سور و سات مسافرت را جور كنم . هفته بعد با پدر و مادرامون توي راه شمال بوديم . رفتيم ويلاي پدر من ... وقتي رسيديم نگار رفت استراحت كنه ، مثل اينكه اصلا" حالش خوب نبود .. تا روز بعد خوابيد و فرداي آن روز با هم رفتيم جنگل ... اما باز هم نمي توانست به خوبي راه برود و هر چند فدمي كه جلو ميرفتيم روي تنه درختي استراحت ميكرد تا باز چند قدم بر دارد .

پس از يك هفته همگي برگشتيم تهران ...

يك هفته اي از برگشتمان گذشته بود كه مادر نگار تلفن زد . گفت : كاوه سريع خودت را برسان اينجا باهات يك كار مهم دارم . نفهميدم كه چطور خودم را رساندم ، گفتم خاله مريم ( من به مادر نگار ميگفتم خاله ) چي شده ؟

اتفاقي افتاه ؟ گفت : وقتي برگشتيم نگار رفت پيش دكتر . دكتر هم برايش آزمايش نوشت و قرار بود كه امروز جواب آزمايش را بگيرد . ولي از وقتي كه برگشته در را روي خودش بسته و فقط ميخواد با تو حرف بزنه . فقط ميگه به كاوه بگين كه بياد اينجا .

من رفتم كنار در اتاقش و در زدم و گفتم : نگار در را باز كن من آمدم تو را ببينم . بعد از چند ثانيه صداي چرخيدن كليد را در سوراخ كليد شنيدم . در باز شد .

پرده هاي اتاق را كشيده بودند . اصلا" صورت نگار را نميشد ديد . نگار در را بست . وقتي به عقب برگشتم چيزي را ديدم كه باور نميكردم ، نگار گريه كرده بود . چشمهايش قرمز بود و پر اشك . گفتم نگار چي شده ؟ چرا گريه كردي؟ نگار جوابم را نداد . صداي قلبم را ميشنيدم كه داشت از قفسه ي سينه ام بيرون مي آمد .

با صدايي كه قلبم را لرزوند گفت : همه چيز تمومه ، تو بايد من را فراموش كني . من ديگر به درد تو نميخورم حتي اگر نخواهي كه من را فراموش كني مجبور ميشي كه من را فراموش كني . من زياد وقت ندارم و تنها ميخواستم كه اين را به تو بگويم ، براي آخرين بار توي چشمهايت نگاه كنم و تمام خاطرات را در صورتت مرور كنم .

گفتم : نگار تو حالت خوب نيست . اصلا" معلوم هست كه داري چي ميگي ؟

برگ آزمايش را دستم داد ... من از اين همه عدد و رقم و حروف لاتين كه چيزي نميفهميدم ، اما صفحه آخر را كه ديدم در جا خشكم زد . پاهايم سست شد و روي تخت افتادم . باورم نميشد كه نگار من سرطان داشته باشد . اصلا" امكان ندارد كه نگار من سرطان خون داشته باشد ، آن كه سالم هست پس اين يعني چي ؟ نميدانستم كه چه چيزي بايد بگويم ، اما اين را خوب ميدانستم كه من نگار را دوست دارم و به او وابسته هستم . من كه نميتوانستم تركش كنم . سعي كردم كمي خونسرد باشم . برگه را به كناري انداختم و گفتم كه چي ؟ من كه به تو گفته بودم تا آخرش با تو هستم . از كجا معلوم كه اين آزمايش درست باشد ؟ اصلا" تو كه ميداني وضعيت اين آزمايشگاههاي ايران چه جوريه !! ... يارو مرده ميرود

 


 

 

Copyright © 2005 www.Tafrihi.com