|
من
نگار
را ده
سالي
بود كه
ميشناختم
. يعني
اصلا"
از
بچگي
با هم
بوديم .
خيلي
همديگر
را
دوست
داشتيم
و طاقت
جدايي
يكديگر
براي
ما سخت
بود .
نگار
دختر
پر
شوري
بود .
خانواده
هاي ما
با هم
دوست
بودن و
براي
همين
از
بچگي
با هم
بزرگ
شديم .
اين
چند
سال
اخير
هم كه
در
دبيرستان
بوديم
با
بااينكه
سرمون
شلوغ
بود
ولي
اشتياق
ديدارمون
بيشتر
شده
بود .
وقتي
بعد از
يك مدت
با من
تلفني
صحبت
ميكرد
مثل
اين
بود كه
تمام
دنيا
را به
من
دادند .
نگار
هيچ
وقت
ناراحت
نميشد
، يعني
من
ناراحتيش
را
نديده
بودم .
هميشه
به من
ميگفت
كاوه
كاشكي
من يك
برادر
مثل تو
داشتم .
كاشكي
هيچ
وقت از
تو دور
نباشم .
من
ميگفتم
: نه
ديگه ،
اگر تو
هر روز
من را
ببيني
كه از
من سير
ميشوي ..
اخم
ميكرد
و
ميگفت :
من حتي
اگر از
صبح تا
شب با
تو
باشم
از
ديدنت
سير
نميشوم
. وقتي
اين
حرف را
از او
ميشنيدم
دوست
داشتم
بزنم
زير
گريه ...
سال
آخر
بود . با
هم درس
ميخوانديم
و به هم
كمك
ميكرديم
، براي
اينكه
يك جا
قبول
شويم
با هم
انتخاب
رشته
كرديم
و
خلاصه
با هم
يك
دانشگاه
قبول
شديم .
خيلي
عالي
بود
حالا
ميتوانستم
هر روز
آن را
ببينم .
در
كنارش
باشم .
همه
توي
دانشگاه
ميدانستند
كه
نبايد
نگاه
چپ به
نگار
بيندازند
و
مزاحمش
شوند
چون آن
وقت سر
و
كارشان
با
كاوه
است .
سال
اول
مثل
برق و
باد
گذشت .
از اين
همه
درس
خسته
شده
بودم
اما
همه
اين
مشكلات
با يك
لحظه
كنار
نگار
بودن
فراموش
ميشد .
روز
آخر
بعد از
امتحانات
نگار
گفت :
بايد
يك
قرار
مسافرت
بگذاريم
من
نميدانم
اين
مدت
بدون
تو
چيكار
كنم ...
گفت
: واقعا"
كه
درست
ميگي ،
چون من
بايد
مواظبت
باشم
كه يك
موقع
زير
سرت
بلند
نشه ...
بازم
اخم
كرد و
چنان
نيشگوني
از من
گرفت
كه تا
ته دلم
كباب
شد . فقط
داد
زدم : آخ
... گفت
حالا
اين را
داشته
باش تا
دفعه
بعد
چنان
بلايي
سرت
بيارم
كه
نتواني
بگي آخ
... گفتم :
بيچاره
شوهرت
، روي
من
بدبخت
امتحان
ميكني
تا ...
رسوندمش
منزلشان
. از آن
ور هم
رفتم
سور و
سات
مسافرت
را جور
كنم .
هفته
بعد با
پدر و
مادرامون
توي
راه
شمال
بوديم .
رفتيم
ويلاي
پدر من
... وقتي
رسيديم
نگار
رفت
استراحت
كنه ،
مثل
اينكه
اصلا"
حالش
خوب
نبود ..
تا روز
بعد
خوابيد
و
فرداي
آن روز
با هم
رفتيم
جنگل ...
اما
باز هم
نمي
توانست
به
خوبي
راه
برود و
هر چند
فدمي
كه جلو
ميرفتيم
روي
تنه
درختي
استراحت
ميكرد
تا باز
چند
قدم بر
دارد .
پس
از يك
هفته
همگي
برگشتيم
تهران
...
يك
هفته
اي از
برگشتمان
گذشته
بود كه
مادر
نگار
تلفن
زد . گفت
: كاوه
سريع
خودت
را
برسان
اينجا
باهات
يك كار
مهم
دارم .
نفهميدم
كه
چطور
خودم
را
رساندم
، گفتم
خاله
مريم (
من به
مادر
نگار
ميگفتم
خاله )
چي شده
؟
اتفاقي
افتاه
؟ گفت :
وقتي
برگشتيم
نگار
رفت
پيش
دكتر .
دكتر
هم
برايش
آزمايش
نوشت و
قرار
بود كه
امروز
جواب
آزمايش
را
بگيرد .
ولي از
وقتي
كه
برگشته
در را
روي
خودش
بسته و
فقط
ميخواد
با تو
حرف
بزنه .
فقط
ميگه
به
كاوه
بگين
كه
بياد
اينجا .
من
رفتم
كنار
در
اتاقش
و در
زدم و
گفتم :
نگار
در را
باز كن
من
آمدم
تو را
ببينم .
بعد از
چند
ثانيه
صداي
چرخيدن
كليد
را در
سوراخ
كليد
شنيدم .
در باز
شد .
پرده
هاي
اتاق
را
كشيده
بودند .
اصلا"
صورت
نگار
را
نميشد
ديد .
نگار
در را
بست .
وقتي
به عقب
برگشتم
چيزي
را
ديدم
كه
باور
نميكردم
، نگار
گريه
كرده
بود .
چشمهايش
قرمز
بود و
پر اشك .
گفتم
نگار
چي شده
؟ چرا
گريه
كردي؟
نگار
جوابم
را
نداد .
صداي
قلبم
را
ميشنيدم
كه
داشت
از
قفسه ي
سينه
ام
بيرون
مي آمد .
با
صدايي
كه
قلبم
را
لرزوند
گفت :
همه
چيز
تمومه
، تو
بايد
من را
فراموش
كني . من
ديگر
به درد
تو
نميخورم
حتي
اگر
نخواهي
كه من
را
فراموش
كني
مجبور
ميشي
كه من
را
فراموش
كني . من
زياد
وقت
ندارم
و تنها
ميخواستم
كه اين
را به
تو
بگويم
، براي
آخرين
بار
توي
چشمهايت
نگاه
كنم و
تمام
خاطرات
را در
صورتت
مرور
كنم .
گفتم
: نگار
تو
حالت
خوب
نيست .
اصلا"
معلوم
هست كه
داري
چي
ميگي ؟
برگ
آزمايش
را
دستم
داد ...
من از
اين
همه
عدد و
رقم و
حروف
لاتين
كه
چيزي
نميفهميدم
، اما
صفحه
آخر را
كه
ديدم
در جا
خشكم
زد .
پاهايم
سست شد
و روي
تخت
افتادم
. باورم
نميشد
كه
نگار
من
سرطان
داشته
باشد .
اصلا"
امكان
ندارد
كه
نگار
من
سرطان
خون
داشته
باشد ،
آن كه
سالم
هست پس
اين
يعني
چي ؟
نميدانستم
كه چه
چيزي
بايد
بگويم
، اما
اين را
خوب
ميدانستم
كه من
نگار
را
دوست
دارم و
به او
وابسته
هستم .
من كه
نميتوانستم
تركش
كنم .
سعي
كردم
كمي
خونسرد
باشم .
برگه
را به
كناري
انداختم
و گفتم
كه چي ؟
من كه
به تو
گفته
بودم
تا
آخرش
با تو
هستم .
از كجا
معلوم
كه اين
آزمايش
درست
باشد ؟
اصلا"
تو كه
ميداني
وضعيت
اين
آزمايشگاههاي
ايران
چه
جوريه !!
... يارو
مرده
ميرود
|