مليحه بعد
از سالها
توانست به
آرزويي كه
تمام عمر در
دل ميپروراند،
برسد. آرزويي
فراموش شده
اما هنوز
خواستني،
آرزوي
پرستار شدن!
او از بچگي
عاشق اين بود
كه پرستار
شود. ميل
دروني به او
ميگفت كه
بايد روزي
پرستار شود.
اولين بار در
پنجسالگي
در تلويزيون
زني را ديد كه
با لباس
پرستاري به
بيمارها در
بيمارستان
رسيدگي ميكند
اين صحنه
انگار او را
به دنيايي
ديگر برد. در
خيال خودش را
ميديد كه به
جاي آن
پرستار به
بيمارها
رسيدگي ميكند.
.
گر چه از همان
زمان اين ميل
در او به وجود
آمد اما
كوچكتر از آن
بود كه
بتواند اين
ميل را به
درستي بيان
كند و بعدها
هم كه بزرگتر
شد و آن را به
زبان آورد
چون احساس ميكرد
اين تنها
چيزي در
دنياست كه ميتوانست
به او آرامش و
لذت دهد، با
ابراز اين
قضيه با
مخالفت شديد
مادرش مواجه
شد: چي؟
پرستار؟ به
حق چيزهاي
نديده و
نشنيده!
- ولي مامان
من واقعا «دوست
دارم كه...
مادرش خانم
اسدي، نميتوانست
به آرزوي
مليحه توجه
نشان دهد چون
آرزوي ديگري
را براي او در
دل ميپروراند.
مليحه بايد
دندانپزشك
ميشد. اين
چيزي بود كه
مادر مليحه
سالها
آرزويش را
داشت. شايد
اگر از او
سوال ميكردند
چرا؟ نميتوانست
جوابي قانع
كننده بدهد،
حتي نميتوانست
بگويد كه
دندانها
سرمايه ما
هستند و اين
كار نوعي
خدمت به مردم
كشورش است. او
فقط اين كار
را دوست داشت
و روياي تحقق
آن را داشت،
به آن عشق ميورزيد
و ميدانست
كه اين كاري
است كه بايد
انجام دهد.
كتابهاي
مربوط به
دندانپزشكي
را ميخواند،
با ديدن
تابلوي
دندانپزشكان
به خود اميد
ميداد كه يك
روز نام خودش
را در چنين
تابلويي
خواهد ديد
اما... واقعيت
اين بود كه
مرگ پدر و دو
خواهر
كوچكتر از
خودش و از دست
دادن
سرپناهشان
باعث شد او
براي تامين
هزينههاي
زندگي به
منشي شدن در
مطب
دندانپزشكي
قناعت كند.
اما نميتوانست
حسرتي را كه
با ديدن خانم
دكتر در دلش
شعله ميكشيد
از خودش
پنهان كند.
اما بعد از
ازدواجش با
آقاي اسدي و
تولد مليحه،
اميد اين بار
به شكلي ديگر
در دلش جوانه
زد: «مليحه ميتونه
كاريرو
انجام بده كه
من نتونستم
انجامش بدم...
همه تسهيلات
را برايش
فراهم ميكنم...
همه كار ميكنم
تا اين اتفاق
بيفته».
پدر مليحه
بيشتر مواقع
در سفر بود و
بهخاطر
مشغله كاري و
گرفتاري
زياد نميتوانست
به امور خانه
رسيدگي كند.
براي همين تا
سالها نقش
موثري در
زندگي مليحه
نداشت. خانم
اسدي يكهتاز
ميدان بود و
فكر ميكرد
با تحقق اين
آرزو آينده
دخترش هم
تامين خواهد
شد. اما نكتهاي
را كه از ياد
برده بود اين
بود كه دارد
روياي خودش
را به كس
ديگري تحميل
ميكند. كسي
كه رويايي
ديگر براي
خودش دارد.
خانم اسدي
اين قضيه
يعني حقوق
طبيعي
فرزندش را
براي انتخاب
و تصميمگيري،
كاملا
فراموش كرد و
براي همين از
كودكي مدام
به مليحه
تلقين ميكرد
كه بايد يك
دندانپزشك
برجسته شود: «اون
وقت براي
خودت كسي ميشي...
تو كاري رو
انجام ميدي
كه دوستش
داري! تو
واقعا بايد
براي رسيدن
به چيزي كه ميخواهي
زحمت بكشي!
مليحه جواب
نميداد. اما
سرانجام به
تدريج تسليم
شد.
براي همين
زماني به خود
آمد كه بعد از
دو سال شب
زندهداري و
درس خواندن
مداوم، كلاس
كنكور رفتن،
معلم خصوصي
داشتن و شبهاي
در خواب
كابوس كنكور
را ديدن...
بالاخره با
چهرهاي زرد
و خسته در
رشته
دندانپزشكي
قبول شد. اين
امر نشان ميداد
كه او از هوش و
ذكاوت خاصي
هم برخوردار
است. ديگر
آرزوي
پرستار شدن
برايش به
آرزويي
كودكانه
تبديل شده
بود كه بايد
فراموشش ميكرد،
نه كاري مهم
كه براي آن به
دنيا آمده
بود. مثل خيلي
خاطرات
كودكي كه كمكم
يادش ميرفت.
همانطور كه
مادر
خاطرنشان ميكرد
او ديگر بايد
تمام وقتش را
صرف كار و
درسش در
دانشگاه ميكرد.
اما فاجعه
داشت كمكم
خودش را نشان
ميداد.
مليحه از درس
و كلاسهايش
در دانشگاه
به هيچوجه
لذت نميبرد.
سركلاس
حواسش پرت ميشد
و نميتوانست
روي مطالب
درس تمركز
كند. مگر ميشود
آدم در كاري
موفق شود كه
به آن هيچ
علاقهاي
ندارد.
اما اگر
مسئله
ازدواج پيش
نميآمد
شايد خيلي
طول ميكشيد
تا متوجه ميشد
كه در مسيري
اشتباه
افتاده است.
وقتي پاي
خواستگاري
محسن به ميان
آمد، مليحه
فكر كرد
ازدواج با او
منطقي است
چون منطق
حاكم بر
خانواده و
آدمهاي دور
و برش ميگفتند
درست است.
محسن، هم
دندانپزشك
بود هم
خانواده
خوبي داشت.
طبق
استانداردهاي
ازدواج در
جامعه،
موقعيتش به
لحاظ مالي
عالي بود و
جواب رد دادن
به او حماقت
محض محسوب ميشد.
پس درنگ جايز
نبود.
خيلي از
دوستان
مليحه وقتي
از
خواستگاري
خبردار شدند
چه پنهان و چه
آشكار غبطه
خوردند و
گفتند: «چه
شانسي! ... بهتر
از اين نميشود!»
در رفت و
آمدهايش با
محسن ميديد
محبتي بين
خودش و او
وجود ندارد.
هر دو مثل دو
آدم ماشيني
به هم سلام ميكردند
و تصنعي
لبخند ميزدند.
پشت ميز دو
نفره در
رستوران مينشستند
و سعي ميكردند
سكوت
ميانشان را
با نقل
اتفاقات مهم
روز شكستند؛
فلان استاد
فلان حرف را
زد. رييس
دانشگاه با
معاونش
حرفشان شده.
مادرم تماس
گرفت كه داييام
آخر هفته از
هلند ميآيد
و بد نيست در
تعطيلات ماه
آينده به
شمال سفر
كنيم و...
عشق را
بدجوري كم
داشتند و هر
دو انگار
وانمود ميكردند
كه نميدانند،
تا اينگونه
فقدان عشق را
به نوعي
جبران كنند.
روزي مليحه
اين واقعيت
را مجبور شد
به خودش
اعتراف كند
او در مجلهاي
به مطلبي
درباره
روياي شخصي
هر فرد
برخورد كرد.
اين كه براي
هر فردي كاري
در دنيا
منظور شده
است كه به
خاطرش به
دنيا آمده
است و اگر صد
كار ديگر
بكند اما آن
را انجام
ندهد انگار
هيچكاري
نكرده است...
اين مطلب مثل
سطل آب سردي
بود كه يك
دفعه روي سر
مليحه خالي
شد.
همانشب كه
ديگر مقدمات
عروسي داشت
طي ميشد
وقتي با محسن
بيرون رفت
انگار
بالاخره
بعداز مدتها
موضوع مهمي
را پيدا كرده
كه بخواهد با
او در ميان
بگذارد، گفت:
راستي
درباره اين
كه آدمها
اومدن تو
دنيا تا كاري
رو كه برايش
ساخته شدن
انجام بدن
چيزي شنيدي؟
... منظورم يك
آرزوي شخصيه؟
محسن گفت:
آرزو؟
- آره تا حالا
فكر كردي
واقعا براي
چي به دنيا
اومديم... مثلا
اين كاري كه
داري ميكني
واقعا همون
كاريه كه...
محسن گفت: مگه
شك داري؟ من
ميدونم
دارم چيكار
ميكنم و
همين يعني
درسته!
- اين آدمها
بهتره به درد
خودشون
بميرن... كسي
كه ندونه
داره چي كار
ميكنه واسه
لاي جرز
ديوار خوبه...
- مليحه از اين
حرف ناراحت
شده بود
البته محسن
بدون آنكه
غرضي داشته
باشد آن را
بيان كرد اما
مليحه آن را
توهيني
مستقيم به
خود در نظر
گرفت و گفت: «خوب
نيست درباره
آدمها اين
طور قضاوت
كرد... اما من
ميخوام
بدونم اگه تو
دندانپزشك
بودي كاري كه
ميخواستي
بكني چي بود؟
محسن كمي فكر
كرد و گفت: «خب
من ميخوام
دندانپزشك
باشم. يك
زماني دلم ميخواست
دكتر بشم. اما
حالا هم فرقي
نكرده... نه من
راضيام.»
مليحه با
خودش فكر كرد
پس روياي او
تحقق پيدا
كرده البته
با كمي
تفاوت،
دندانپزشكي
به جاي پزشكي.
اما در مورد
خودش اگر ميخواست
صادقانه
رفتار كند ميگفت:
« نه، اين همه
بيقراري و
دلهره لابد
دليلي دارد،
بله او راهش
را درست
انتخاب
نكرده بود،
اگر كرده بود
احساس آرامش
ميكرد.»
در همين
زمان، مليحه
به رازي پي
برد كه دوستي
مشترك به او
گفت. خودش هم
در يكي،
دوباري كه به
كلينيك
دندانپزشكي
كه محسن آنجا
كار ميكرد،
رفته بود و
متوجه شده
بود كه محسن
نسبت به خانم
دكتري كه آنجا
كار ميكرد
حس خاصي دارد.
اعتراف اين
قضيه حتي
براي خودش هم
كاري دشوار
بود. بدتر اين
كه از دوست
مشتركي شنيد
محسن به آن
خانم دكتر
علاقهاي
شديد داشته
است. اما
خانواده
محسن بهخاطر
اين كه آن
خانم دكتر
قبلا ازدواج
كرده بود و
فرزندي هم
داشت شديدا
با اين وصلت
مخالف بودند.
كار به جايي
رسيد كه مادر
محسن از فشار
عصبي و
ناراحتي
براي پسر
عزيز و
دردانهاش
دچار سكته
قلبي شد و همه
به نوعي محسن
را مقصر ميدانستند،
براي همين
محسن هم وقتي
مادرش را از
بيمارستان
به خانه
منتقل كردند
كوتاه آمد تا
جان مادرش را
نجات دهد و
غائله را ختم
كند.
مليحه كه
انگار دنيا
را روي سرش
كوبيده
بودند به آن
دوست مشترك
گفت: تو چهطور
همه اين
چيزها را ميداني؟
چرا الان
اينها را به
من ميگويي؟
او گفت كه به
شكلي خيلي
تصادفي،
خودش دو، سه
روز پيش اين
قضيه را
فهميده بود.
مليحه اين
خبر را زنگ
خطري براي
خودش ديد. تا
كي بايد ميگذاشت
ديگران براي
او تصميم
بگيرند؟ يك
ماه ديگر هم
قرار عقد را
گذاشته
بودند. بايد
زودتر دست به
كار ميشد.
براي همين به
محسن زنگ زد و
در يك كافي
شاپ با او
قرار گذاشت.
راس ساعت
وقتي او آمد
خيلي صريح و
بدون حاشيه و
تعارفات
متداول رفت
سر اصل مطلب و
گفت كه جريان
را ميداند.
محسن از
شنيدن اين
خبر خيلي
تعجب نكرد
اما به فكر
فرو رفت و بعد
به مليحه
اعتراف كرد
كه اين قضيه
حقيقت دارد.
محسن خيال
كرده بود كه
بهتر است در
برابر
خانوادهاش
كوتاه بيايد
و با همسري كه
برايش
انتخاب كرده
بودند
ازدواج كند.
بعد ميتوانست
جدا شود و چون
خودش هم
ازدواج
ناموفقي را
پشتسر
گذاشته بود
در نتيجه
خانوادهاش
ديگر براي
زندگي او با
آن خانم دكتر
مانعتراشي
نميكردند.
مليحه احساس
كرد غرور و
شخصيتش
لگدمال شده
است.
سردردهاي
عصبي گرفت.
وارد بازياي
شده بود كه
نقش قرباني
را در آن داشت.
شبها بدون
قرص خواب نميتوانست
بخوابد. از
طرف دانشگاه
و زندگيش به
او فشار وارد
ميشد. اين
زندگي اصلا
زندگياي
نبود كه او ميخواست.
بعد از مدتها
با خود
كلنجار رفت
بدون اين كه
اشاره به اين
قضيه بكند
مسئله به هم
زدن عقد را
پيش كشيد و
محسن هم
پذيرفت. گفت:
مليحه منو
ببخش من
داشتم به
بهاي رسيدن
به چيزي كه
خودم ميخواستم،
تو را بدبخت
ميكردم.
قرار
گذاشتند كه
به خانوادههايشان
بگويند با هم
تفاهم
ندارند و به
اين نتيجه
رسيدند راهي
جز بر هم زدن
عقد برايشان
نمانده است.
مادر مليحه
آنچه را كه
شنيده بود
باور نميكرد:
«يعني چي؟
همينطور
سر تو
انداختي
پايين اومدي
ميگي به هم
بزنيم كه چي؟
مردم چي ميگن...
اصلا مگه
زندگي بچه
بازيه؟
پدر مليحه
تنها كسي بود
كه او را درك
ميكرد. آقاي
اسدي كه سالها
بهخاطر
مشغلهكاري
از خانوادهاش
غافل بود
حالا فرصت
بيشتري براي
آنها ميگذاشت.
باور اين
مسئله ماهها
براي او طول
كشيد و بعد از
روزها
كلنجار و فكر،
شب بيداري،
جدال دروني و
اضطراب او
توانسته بود
خودش را از
زندگي كه
داشت به
سراشيبي ميانداختش
نجات دهد اما
وحشت اين كه
در آينده
نتواند
دندانپزشكي
شود كه با
دلسوزي
بيمارهايش
را مداوا كند
امانش را
بريده بود.
اما معلق
ميان زمين و
هوا مانده
بود و نميدانست
چه كار بايد
بكند.
يك روز در
تلويزيون
همان فيلمي
را ديد كه در
كودكي ديده
بود زني
پرستار كه در
بيمارستان
به بيمارها
رسيدگي ميكرد
و همانجا
جواب سوالش
در يك كلمه بر
روحش نازل شد:
پرستاري...
قسمت مهم
ماجرا تازه
از همين جا
شروع شد.
روزي كه
مليحه اين
قضيه را با
خانوادهاش
در ميان
گذاشت مادرش
بهت زده
نگاهش كرد.
بعد به دنبال
اثري از شوخي
در چشمهاي
مليحه گشت
اما چيزي
پيدا نكرد.
چيزي را كه
شنيد باور
نميكرد. اما
پدر مليحه كه
بهخاطر كار
آن زمانش و
مشغلههايش
به نوعي خودش
را در اين
اتفاقات
مقصر ميدانست
اين بار هم
بعد از صحبت
با او قانع شد
كه سعادت آدمها
را ديگران
نميتوانند
تعيين كنند،
خيلي چيزها
از نظر مردم
خوشبختي است
اما زندگي
فرد نشان ميدهد
كه براي آن
شخص درست عين
بدبختي ميباشد.
بنابراين از
او حمايت كرد.
مليحه مجبور
بود دوباره
در كنكور
شركت كند اما
وحشتي نداشت.
ارادهاي
باور نكردني
پيدا كرده
بود شب و روز
مطالعه ميكرد
دو، سه سال
دندانپزشكي
خواندن
دوباره او را
به نقطه
شروع
برگردانده
بود. اما او
ناراحت نبود.
داشت اميدي
در زندگي
پيدا ميكرد.
دوستان و
آشنايان
مليحه هيچوقت
مثل آن روزها
او را شاد و
سرحال نديده
بودند كه درس
ميخواند و
در كلاس
كنكور ثبتنام
ميكند. گرچه
به نظرشان
عجيب ميآمد
اما مهم
روحيه مليحه
بود، نه نظر
آنها.
تا كنكور سه
ماه بيشتر
نمانده بود
اما او در
همين مدت،
تمام كتابها
را دوره كرد و
كنكورش را
داد و رتبه
خيلي خوبي
گرفت و دو ماه
بعد دانشجوي
پرستاري بود.
جالب اين كه
بسياري از
واحدهاي او
را كه در دوره
دندانپزشكي
گذرانده بود
پذيرفتند در
نتيجه او
خيلي عقب
نيفتاده بود.
با لذت و شور و
شوق درسهايش
را ميخواند.
نمراتش از
همه همكلاسيهايش
بالاتر بود.
استادهايش
به او ميگفتند:
«تو در اين
كار استعداد
عجيبي داري».
پرستار شدن
طرحي بود كه
براي مليحه
در نظر گرفته
شده بود. كاري
كه مختص او
بود و برايش
به دنيا آمده
بود. او بيش از
هر زمان
ديگري ميتوانست
به اين امر
يقين بياورد.
مادر مليحه
هم كه اوايل
نميتوانست
او را ببخشد
كمكم قانع شد
كه بايد
اجازه بدهد
او كاري را كه
دوست دارد
انجام دهد به
خصوص اين كه
ميديد او
احساس شور و
شعفي ميكند
كه در تمام
سالهاي
گذشته نداشت.
مليحه چند
سال بعد
توانست مدرك
پرستارياش
را بگيرد. در
همان سال با
يكي از پزشكهاي
بيمارستان
نامزد شد.
مردي كه او را
درك ميكرد و
ميانشان عشق
و علاقه وجود
داشت. استادش
براي او در
يكي از
بيمارستانهاي
بزرگ، كار
پيدا كرد تا
به كودكان
بيمار
رسيدگي كند.
او از اين كه
ميتوانست
دردهاي آنها
را تسلي بدهد
احساس رضايت
ميكرد.
احساس آرامش
ميكرد،
داشت كار
بزرگي را به
نسبت توانش
انجام ميداد.
اين وظيفهاي
بود كه به
خاطرش به
دنيا آمده
بود و با تمام
وجود اين را
حس ميكرد.