خانم،
همسايه
ديوار به
ديوار ما بود.
مادرم هر روز
به او سر ميزد
و اگر كاري
داشت برايش
انجام ميداد.
اغلب يك
اسكناس درشت
به دستم ميداد
تا بروم و از
بقالي سر
كوچه يكي، دو
بسته سيگار
بخرم. آخه
خانم سيگار
ميكشيد.
كمتر زني را
ديده بودم كه
سيگاري باشد.
او هرگز بقيه
پولش را از من
نميگرفت. او
را همه به نام
خانم ميشناختند
و هيچ كس اسم
واقعي ايشان
را نميدانست.
خب همه زنها
خانم هستند.
حتما او هم
نامي براي
خودش داشت و
آن را رو نميكرد.
اين فكر كه
بفهمم اسم
خانم چيست از
مدتها قبل به
سرم افتاده
بود و
بالاخره آن
روز تصميم
خود را گرفتم.
رفتم و زنگ
خانه خانم را
فشار دادم.
صداي پيرش از
آيفون به گوش
رسيد: كيه؟
- بيا تو
در باز شد و من
وارد حياط
نقليش كه
درست اندازه
حياط ما بود،
شدم. خانم، هم
به حياط آمده
بود و كنار
حوض ايستاده
بود. كتابي بر
دست داشت،
گويا در حال
مطالعه بود...
او با بقيه هم
سن و سالانش
فرق ميكرد.
انگار كه زن
جواني را
براي شوخي و
مسخره بازي
پير كرده
باشند. گويا
طبيعت و زمان
در راه شكستن
و فرتوت كردن
چهره او سهل
انگاري به
خرج داده و در
انجام اين
ماموريت
چندان
موفقيتي به
دست نياورده
بود. در نتيجه
خانم پير بود
و پير نبود. با
كنجكاوي مرا
مينگريست.
گويا فهميده
بود آمدن اين
دفعهام با
دفعات پيش
تفاوت دارد.
فهميده بود
خريد سيگار
بهانهاي
بيش نيست.
تمام شهامتم
را يكجا جمع
كرده و بيمقدمه
پرسيدم:
خانم، اسم
شما چيه؟
- چرا ميخواي
بدوني؟
- همينطوري،
آخه خانم كه
نشد اسم.
- فكر كنم
لبخند زد و يا
شايد فقط به
آرامي گوشه
لب پايين خود
را گاز گرفت.
حركات صورت و
حتي سر و گردن
و ساير اندامهايش
مانند
حركاتي بود
كه جوانها
از خود بروز
ميدهند. يك
نوع چابكي و
فرزي در عكسالعملها
و رفتارش
وجود داشت.
- خيلي وقته
كسي منو به
اسم كوچيكم
صدا نزده. از
وقتي كه
مسعود مرد.
- اين صداي
خانم بود كه
لحني حسرت
بار داشت. ميخواستم
از او حرف
بكشم بهخاطر
همين پرسيدم:
مسعود
شوهرتون
بود؟ كلمه
شوهر را
تكرار كرد
طوريكه
گويا سبك و
سنگينش ميكرد.
انگار در
مورد آن مردد
بود... شوهر؟!
سپس مكث
كوتاهي كرد و
بعد ادامه
داد آره
مسعود شوهرم
بود. به نظرم
خودش به آنچه
ميگفت شك
داشت. مثل كسي
كه دروغ ميگويد
و حرف خودش را
باور ندارد.
- شما بچه هم
داريد؟
- مشكوكانه
نگاهم كرد:
اومدي اينجا
تا مفتشي كني؟
- نه به جون
خودم! ميخوام...
ميخوام...
- به داخل خانه
رفت و پس از
مدتي با يك
آلبوم آمد و
روي لبه حوض
نشست و گفت:
بيا اينجا!
آلبوم را باز
كرده و به
دستم داد.
انگشتش را
روي يك عكس
گذاشت: اين
منم!
باورم نميشد.
چه موهاي
قشنگي و چه
صورت صافي
داشت. چقدر
اين زن در
جواني زيبا
بوده اين يك
تصوير
استثنايي
بود. يك چهره
اشرافي.
آلبوم را ورق
زد. باز هم او
و اينبار در
لباس عروسي و
كنارش مردي
كه نميشد
گفت زشت است
گرچه خوشگل
هم نبود.
- اين آقا
مسعوده؟
- نه اين آقا
شوهر اولمه.
اسمش هوشنگه.
- كي فوت كردن؟
- هنوز زنده
است.
- سر در نميآوردم.
باز هم آلبوم
ورق خورد او
دختر بچه ريز
نقشي را
نشانم داد.
- اين دخترمه.
الان نزديك
چهل سالشه.
- اون كجاست؟
- آخرين باري
كه باهاش
تماس گرفتم
تو فرانسه
بود اما ميخواست
بره آمريكا.
هنوز ازدواج
نكرده تعجبي
هم نداره.
پدرش بهش ياد
داده هيچ كسيرو
آدم حساب
نكنه. چيزي كه
من نتونستم
ياد بگيرم.
خانم اندكي
درنگ كرد و
بعد دوباره
شروع به حرف
زدن كرد: پدرم
نظامي بود.
افسر ارشد
ارتش، براي
خودش برو و
بيايي داشت.
ما تو يه خونه
بزرگ زندگي
ميكرديم. دو
تا خواهر
داشتم و يه
برادر
بزرگتر از
خودم. من بچه
دوم بودم و
دختر اول. اون
موقع بيشتر
كسايي كه تو
ارتش و نظام
خدمت ميكردند
آدماي
سختگير و خشك
و منضبطي
بودند. پدر
منم از اين
قاعده
مستثنا نبود.
ما شبها سر يه
ساعتي ميخوابيديم
و صبح راس
ساعت بيدار
ميشديم. با
افرادي كه
پدر اجازه ميداد
معاشرت ميكرديم
و هر كسي رو
اون قبول
نداشت بايد
كنار ميذاشتيم.
ولي پدرم يه
خوبيهايي
داشت. خيلي
روشنفكر بود
و دلش ميخواست
ما چه دختر و
چه پسر درس
بخونيم و هنر
ياد بگيريم.
بهخاطر
همين عليرغم
ميل مادرم
اجازه داد به
دبيرستان
برم. حتي وقتي
ديد نقاشي رو
دوست دارم
منو به يك
استاد سپرد.
استاد كمالي،
استاد من بود.
دستاي استاد
اونقدر ميلرزيد
كه استكان
چايشو تا نصف
ميريختند
تا وقتي
استكانو
دستش ميگيره
چايياش
نريزه. ولي
همين كه قلممو
را بر ميداشت
ديگه نميلرزيد.
چنان با
مهارت و عشق
نقاشي ميكرد
كه آدم حظ ميكرد.
من هر روز
بعدازظهر دو
ساعتي پيش
استاد درس ميگرفتم.
استاد يه پسر
داشت كه بعد
از هفتتا
دختر خدا اين
پسر را بهش
داده بود.
اسمش مسعود
بود. مسعود
تار ميزد. چه
تاريام ميزد!
بعداز ظهر كه
از حياط خونه
استاد رد ميشدم،
صداي تارشو
ميشنيدم و
دلم يه جوري
ميشد. اون
موقع اين همه
آلت موسيقي و
اين همه ساز
نبود. الان
حتي اسباببازي
بچهها هم
آهنگ پخش ميكنن.
ولي زمان ما
حتي همين
گرامافون هم
به سختي تو
خونهها
پيدا ميشد.
منظورم اينهكه
گوش آدما هرز
نشده بود و به
شنيدن
موسيقي عادت
نكرده بوديم.
بهخاطر
همينم وقتي
يه صداي خوب و
يه موسيقي
برازنده به
گوشمون ميرسيد،
واقعا حسش ميكرديم.
صداي تار
مسعود كه
ديگه صدا بود.
بعدها از
حرفهاي
استاد
فهميدم كه
مسعود چهار
سال از من
بزرگتره
استاد پسرشو
خيلي دوست
داشت. فقط
ناراحت اين
بود كه چرا
مسعود به جاي
نقاشي رفته
طرف تار و
آهنگ. دو سه
سالي به خونه
استاد رفت و
آمد داشتم و
تو اين مدت
تونستم يك
كمي با پسرش
آشنا بشم.
اونم چه
آشنايي!
آشنايي
نبود، عشق
بود. عشقم كه
ميدوني درد
بيدرمونه.
اما نميدونستم
مسعود عاشق
من هست يا نه.
يه روز نگاهم
ميكرد. يه
روز رو برميگردوند.
تا مياومدم
باور كنم
دوسم داره،
رفتارش عوض
ميشد. سال آخر
دبيرستان
بودم و بهخاطر
موقعيت
خونوادگي
خوبي كه
داشتم،
خواستگارا
از در و ديوار
ميريختند.
منم بيملاحظه
همشونو رد ميكردم.
تا اينكه سر
و كله هوشنگ
پيدا شد.
هوشنگ، ده
سال از من
بزرگتر بود و
مثل پدرم تو
ارتش كار ميكرد.
پدر از او
خوشش مياومد
چون با اين كه
جوون بود
درجه و مقام
كمي نداشت. از
طرفي مسعود
هم پا جلو نميگذاشت،
با اينكه به
مادرم گفتم،
به مسعود
علاقه دارم،
او توجهي
نكرد. به حكم
پدرم با
هوشنگ
ازدواج كردم.
همون سال
يعني سال چهل
و دو برادرم
براي ادامه
تحصيل به
انگليس رفت.
هجده سال
بيشتر
نداشتم خانم
آه عميقي
كشيد. گويا
اين رويداد
بدترين
اتفاق
زندگيش
محسوب ميشد.
- هوشنگ از
پدرم هم سختگيرتر
و خشنتر بود.
بعد از
ازدواج ديگه
اجازه
نداشتم به
خونه استاد
برم.
در واقع از
ديدن مسعود و
شنيدن صداي
تارش محروم
شده بودم.
هنوز تو
گوشمه زماني
كه «امشب در
سر شوري دارم»
را ميزد.
هوشنگ
انتظار داشت
از صبح تا شب
لباس رسمي
بپوشم و از
مهموناي
والامقامش
پذيرايي كنم.
از نظر او يك
بانوي متشخص
بايد فقط به
خريد لباس
فكر كنه و به
كلفت و
نوكراي خونش
دستور بده.
مثلا اگه به
خدمتكاري ميگفتم
بيزحمت
اينكار رو
انجام بده،
نشونه بياصالتي
و عوام صفتي
من بود و
مقاممو
پايين ميآورد.
خودش حتي
نوكراي خونهرو
كتك ميزد. به
دور از چشم
هوشنگ
همچنان
نقاشي ميكشيدم
اما اجازه
نداشتم
تابلوهاي
بيارزشمو
به در و ديوار
خونه باارزش
اون بزنم. يه
اتاق خونه پر
شده بود از
تابلوهاي
نقاشي من كه
روي هم ميذاشتمشون.
نبايد مردم
فكر ميكردن
كه زن سرهنگ
ارژنگي به
پول احتياج
داره و كار ميكنه.
هوشنگ به همه
از بالا نگاه
ميكرد. حتي
به من كه زنش
بودم و تازه
از نظر شان و
منزلت
خونوادگي
چيزي ازش كم
نداشتم. سال
چهل و پنج
صاحب فرزند
شديم. يه دختر
كه هوشنگ
اسمشو ژينوس
گذاشت.
اون حتي اسم
منو هم عوض
كرده بود. بهم
ميگفت اسمت
دهاتيه. منو
ماريا صدا ميزد.
كمكم همه
منو به همين
اسم صدا زدند.
چون در غير
اين صورت
هوشنگ
عصباني ميشد.
اوايل سال
پنجاه بهخاطر
كار هوشنگ به
فرانسه
رفتيم. اون
وقتا دولت
فرانسه با
دولت ايران
روابط خوبي
داشت. با هم زد
و بند ميكردند.
من زياد از
اين چيزا سر
در نميآوردم.
فقط فهميدم
كه افتادم تو
مملكت غريب.
اولش قرار
بود چهار پنج
سال بيشتر
اونجا
نمونيم. ولي
سال پنجاه و
پنج شنيديم
كه ايران
شلوغ شده. سال
پنجاه و شش
دولت ايران
هوشنگ و خيلي
از نظاميان
خارج از كشور
رو فراخوان
كرد. هوشنگ
ترسيده بود،
با اينحال
تنها به
ايران رفت تا
سرو گوشي آب
بده.
وقتي فهميد
اوضاع وخيم
شده بيشتر
اموالشو
فروخت و فرار
رو به قرار
ترجيح داد و
هر طوري شده
به فرانسه
برگشت. قبل از
انقلاب پدر و
مادرم به
همراه
كوچكترين
خواهرم به
آمريكا
رفتند. ديگه
جز خواهر
وسطيام هيچكس
تو ايران
زندگي نميكرد
كه اونم
بعدها به
استراليا
رفت. سال
پنجاه و هفت
همونطور كه
انتظار
داشتيم
انقلاب شد و
از اون به بعد
هوشنگ و پدرم
ديگه جرات
برگشتن به
كشورشونو
نداشتن.
اوايل خيال
ميكردم منم
بايد فكر
بازگشت به
وطنمو از سرم
بيرون
بندازم. اونا
ما رو ميترسوندن
و ميگفتن هر
كدوم از ما
پامون به
ايران برسه
اعدام ميشيم.
مدتي گذشت و
من با هوشنگ
به مشكل
برخوردم. از
خودم پرسيدم:
چرا دارم
هوشنگو تحمل
ميكنم. طلاق
تو فرانسه
خيلي راحت و
ساده انجام
ميشد. مثل آب
خوردن
تونستم ازش
جدا بشم.
دخترم با من
بيگانگي ميكرد.
چون مثل
اروپاييها
بزرگ شده بود.
اونجا بچهها
تا به سن
نوجووني ميرسن،
ميرن و تنها
زندگي ميكنن.
مدتها بود كه
ژينوس از پيش
ما رفته بود.
ديگه انگيزهاي
براي موندن
نداشتم. با
اينكه پدر و
هوشنگ تو
دلمو خالي
كرده بودند،
تصميم گرفتم
به ايران
برگردم.
بيچاره
مادرم. سالاي
آخر عمرشو تو
ايالت
ميشيگان يكي
از سردترين
جاهاي دنيا
سپري كرد.
همون جا هم
دفنش كرديم.
چقدر دلش ميخواست
تو ابنبابويه
يا شاهعبدالعظيم
خاك بشه. با
خودم فكر
كردم مگه جون
چقدر ارزش
داره. حتي اگه
اعدامم ميكردن
بايد وطنمو
ميديدم.
وقتي فرانسه
و خونوادمو
ترك كردم هيچ
كس براي رفتن
من ناراحت
نشد. سال 69 به
ايران اومدم.
نه تنها
اعدامم
نكردن بلكه
رفتار همه
خيلي هم خوب
بود. تو هتل...
اتاق گرفتم...
دلم ميخواست
مسعود را
پيدا كنم.
خيلي به اين
در و اون در
زدم. حتي
اطمينان
نداشتم تو
ايران مونده
باشه. مدتي كه
دنبال مسعود
ميگشتم
تونستم
تعداد زيادي
از
تابلوهايي
رو كه برام
مونده بود،
بفروشم.
خيلياشو تو
فرانسه
فروخته بودم.
از ارث پدري
هم ثروت خوبي
به من رسيده
بود. اين خونه
رو خريدم با
چند تا مغازه
كه اجاره
دادمش. بعد از
شش ماه جستجو
يه ردي پيدا
كردم. فردي به
نام مسعود
كمالي تو
دانشگاه،
موسيقي
تدريس ميكرد.
مطمئن نبودم
خودش باشه.
بايد ميديدمش.
فكر كردم ازش
بخوام بياد
يه جايي تا
همديگر رو
ببينيم.
البته نميخواستم
از همون
ابتدا خودمو
معرفي كنم. پس
بايد
كنجكاوش ميكردم.
مثلا بايد يه
هديه گرونقيمت
براش ميفرستادم.
يه ساعت با
بند طلا خوب
بود.
ولي بعد فكر
بهتري به سرم
زد. تصميم
گرفتم
تابلويي از
خودش بكشم و
براش بفرستم.
سخت بود. خيلي
سخت! سه ماه
تموم طول
كشيد تا
تونستم اين
كار رو بكنم.
من اونو شبيه
آخرين
خاطراتم
وقتي بيست و
يكي دو سالش
بود كشيدم.
تابلو رو به
همراه يك دستخط
كوتاه
فرستادم:
آقاي كمالي
اگر مايليد
نقاش اين اثر
را ملاقات
كنيد، پنجشنبه،
ساعت 6
بعدازظهر در
لابي هتل...
منتظر باشيد.
لحظهها
نفسگير بود.
چقدر دير
بعدازظهر
پنجشنبه از
راه رسيد. من
يه كت و دامن
مشكي پوشيده
بودم و يه شال
حرير آبي به
سر داشتم.
خيلي ساده!
همون طوري كه
يك زن چهل و
پنج ساله
بايد باشه.
وارد هتل شدم.
چند نفر توي
لابي نشسته
بودند. يك
نوازنده
پيانو در حال
نواختن بود.
اگه توي سالن
يه تابلو
نقاشي نصب
شده بود من بياختيار
به طرف اون
تابلو ميرفتم.
پس وقتي يه
نوازنده
داره پيانو
ميزنه يه
موسيقيدان
بياختيار
به طرف اون
جذب ميشه.
بنابراين
فهميدم
مسعود كجاست.
با قدمهاي
لرزان به طرف
جايگاه
نوازنده و
پيانو رفتم.
مردي با كت و
شلوار طوسي،
موهاي جو
گندمي،
صورتي ظريف و
تقريبا سهگوش
روي يك
كاناپه
نشسته و تمام
حواسش به طرف
نوازنده جلب
بود. او منو
نديد تا اينكه
مقابلش
ايستادم. با
تعجب به
صورتم خيره
شد و برخاست.
- سلام. آقاي
كمالي؟
خودش بود. هيچ
ترديدي وجود
نداشت. هر دو
نشستيم.
برخلاف اون
چيزي كه تصور
ميكردم
حرفي براي
گفتن
نداشتيم. من
اونو تماشا
ميكردم و
اون منو.
بالاخره گفت:
چقدر عوض
شديد!
- منو يادتون
هست؟
- بله، البته!
- مدتي طول
كشيد تا
تونستيم
واقعا با هم
حرف بزنيم.
مسعود هيچ
وقت ازدواج
نكرده بود.
عاقبت موفق
شدم سوالي رو
كه بيست و هفت
سال توي دلم
نگه داشته
بودم و سوالي
رو كه بهخاطرش
از فرانسه تا
ايران اومده
بودم و سوالي
رو كه بهخاطرش
حتي خطر مرگو
به جون خريده
بودم ازش
بپرسم.
- تو منو دوست
داشتي؟
- من عاشق شما
بودم!
- پس چرا...؟
- من از پدرتون
ميترسيدم.
شايد اشتباه
ميكردم ولي...
اين همه سال
بهخاطر يه
ترس بچگانه
از دست رفته
بود. البته
مسعود حق
داشت. مدتي
بعد با هم
ازدواج
كرديم. ولي
اون زياد
زنده نموند.
خودش ميدونست
سرطان خون
داره اما به
من چيزي
نگفته بود. دو
سال بيشتر
طول نكشيد.
بيست و هفت
سال در برابر
دو سال. ميبيني
زندگي چقدر
مزخرفه!
خانم در
حاليكه
سومين
سيگارش را به
دست داشت از
لب حوض
برخاست و به
طرف اتاق و
گرامافون
رفت. او صفحهاي
را روي
دستگاه
گذاشت. دسته
كنارش را
چرخاند و صدا
بلند شد.
(شد خزان گلشن
آشنايي...)
- بعد از مرگ
مسعود
دوباره به
فرانسه رفتم
اما ديگه نميتونستم
اونجا بمونم.
فقط دخترمو
ديدم و
برگشتم.
- عكس مسعود رو
دارين؟
- نه فقط همون
تابلو ازش
مونده.
با انگشت
تصوير نقاشي
شدهاي را بر
روي ديوار
نشان داد. يك
تابلو رنگ
روغن از چهره
مرد جواني كه
صورت ظريف و
تقريبا سهگوشي
داشت. خانم
تكان نميخورد
و به دود
سيگارش خيره
شده بود.
برخاستم تا
از آنجا
بروم و
ناگهان بهخاطر
آوردم كه
هنوز جواب
اولين سوالم
را نگرفتم.
- راستي خانم،
نگفتيد اسم
كوچيكتون
چيه؟
- ماهدخت،
ماهدخت
عزيزم!
