داستان قشون ‌كشي برای خرید

مدت‌ها بود كه وقتي آن دختر از مقابل مغازه ما عبور مي‌كرد، دلم فرو مي‌ريخت. در چهره‌اش آرامش و شيطنت را با هم مي‌شد ديد و بيشتر از اين‌كه زيبا باشد بانمك بود. پدرم يك لوسترفروشي بزرگ در مجاورت خيابان اصلي داشت و من با او كار مي‌كردم. اوضاع مالي‌ام بد نبود. با آن دختر صحبت كردم و فهميدم سال آخر دبيرستان است به او گفتم: مي‌خوام براي خواستگاري بيام خونتون.

 

دختر فقط سرخ شد و هيچ نگفت: اسمش فرشته بود و اين نام چقدر به او مي‌آمد. با پدر و مادرم حرف زدم و آنها از خداخواسته آمادگي خود را براي ازدواج من اعلام كردند. روز بعد، از فرشته شماره تلفن خانه‌شان را گرفتم و آن را به مادرم دادم تا با منزل آنها تماس بگيرد. قرار خواستگاري گذاشته شد. پس از يك هفته انتظار، روز موعود فرا رسيد. من سبد گل بزرگي سفارش دادم و پدرم يك جعبه شيريني خريد.
حدود ساعت شش بعدازظهر وارد آپارتمان آنها شديم. مراسم خواستگاري به خوبي انجام شد. از همان ابتدا متوجه شديم كه خانواده فرشته اصالتا خراساني هستند و به سنت‌ها و آداب و رسوم شهرشان بسيار پايبند مي‌باشند. اين مسئله در نگاه اول ايرادي پيش نمي‌آورد. پس از جاري شدن صيغه عقد مادر فرشته گفت ما رسم داريم بعد از عقد، جشن نامزدي مفصلي بگيريم كه تهيه بعضي از احتياجات جشن از جمله خريد شيريني، خريد لباس براي عروس خانم، پرداخت هزينه آرايشگاه و پول سالن برعهده داماد است.
فكر كنم آنها رويشان نشده بود كه بگويند بايد براي دخترمان يك جشن نامزدي مفصل و كامل بگيريد.
در هر صورت ما اين شرايط تحميل شده را پذيرفتيم. مراسم نامزدي برگزار شد. ولي وارد نبودن من و خانواده‌ام به رسم و رسوم آنها همچنان مشكلاتي را به بار مي‌آورد. مثلا روزي كه قرار بود براي خريد عروسي به بازار برويم، من بدون هيچ قصدو غرضي به تنهايي دنبال فرشته رفتم. اما زهي خيال باطل! مادرزنم خود و چند تن از بانوان فاميل را كه در تهران اقامت داشتند از پيش دعوت كرده بود و همه آنها منتظر من بودند تا با هم براي خريد روانه بازار شويم و تازه وقتي ايشان مرا تنها ديدند پشت چشمي نازك كرده و گفتند: حاج خانم مارو قابل ندونستن، تشريف نياوردن!
- مادر من پاهاشون درد مي‌كنه نمي‌تونن زياد راه برن.
- لااقل زن‌داداش و خواهرتونو مي‌ياوردين. اينجوري كه درست نيست! ما دوست نداريم اول كاري اختلاف پيش بياد.
در نتيجه مجبور شدم با خواهر و همسر برادرم تماس گرفته و آن بيچاره‌ها را كه داشتند زندگيشان را مي‌كردند به اجبار با خود همراه كنم. بدتر از همه اين‌كه چون جمعيت زياد شده بود، آنها به زور سوار ماشين من شدند. نمي‌دانم آخر اين چه‌كاري بود كه ما بايد براي خريد عروسي اين‌طور قشون‌‌كشي مي‌كرديم. هنگام خريد وسايل نيز همه نظر مي‌دادند به جز من و فرشته با وجود آنها به قدري معذب شده بوديم كه نمي‌توانستيم حرف بزنيم. پس از خريد آينه و شمعدان، سرويس طلا و چند چيز ديگر مادر فرشته مرا كنار كشيد و گفت: چون به رسم و رسوم ما آشنا نيستي، خواستم بگم كه بعد دلخوري پيش نياد. شما بايد براي همه همراهان يه چيزي به عنوان تشكر و يادبود بخريد. چون سر خريد اومدن.
تودلم گفتم: مي‌خوام صد سال سياه نيان.
ولي باز سكوت كردم. راستش حاضر بودم براي همسرم كه بسيار دوستش داشتم هرچيزي بخرم ولي براي آنها كه وبال گردنمان شده بودند زورم مي‌آمد حتي يك ريال هم خرج كنم. مادر همسرم براي هر يك از همراهان يك جفت كفش و يك كيف زنانه در نظر گرفت و من براي تك‌تك آنان حدود چهل هزار تومان خريد كردم. تنقلات و بستني هم كه جزو برنامه از پيش تعيين شده بود. فقط به خاطر فرشته اين چيزها را تحمل مي‌كردم در طول دوران نامزدي طبق رسم آنها بايد در تمام اعياد سنتي و مذهبي براي همسرم هديه مي‌خريدم كه تمام اين هدايا بنا به فرمان مادرزنم طلا و جواهر بودند. البته با اين مسئله مشكلي نداشتم. شب يلدا علاوه بر خريد هديه مجبور شدم كلي ميوه و شيريني و تنقلات خريداري كرده و طبق‌كشي راه بيندازيم. اين آداب و رسوم دست و پاگير تمامي نداشتند. جهيزيه چيدن براي خودش مراسم و مراحلي داشت. حتي حنابندان را كه من گمان مي‌كردم به‌طور كلي منسوخ شده است؛ برگزار كرديم براي جشن عروسي نيز مجبور شدم علاوه بر عروس خانم، هزينه آرايش چند زن ديگر را كه همراه ايشان بودند، بپردازم. در نهايت اين ازدواج به انجام رسيد. امروز من و همسرم بسيار خوشبخت هستيم. اگرچه فرشته ارزش تمام آن كارها و در واقع باج دادن‌ها را دارد ولي فكر مي‌كنم اگر شرايط مالي من مناسب نبود، بدون شك اين وصلت به هم مي‌خورد.
با اين‌كه پايبند بودن به سنت‌ها و آداب قديمي امري پسنديده به حساب مي‌آيد. اما زياده‌روي در هر كاري مي‌تواند مشكل‌زا و مضر باشد. بنابراين به خانواده‌ها توصيه مي‌كنم از بعضي رسوم چشم‌پوشي كنند يا لااقل آنها را ساده‌تر برگزار كنند.

 

 






جستجو
WWW tafrihi

Copyright © 2005-2007 Tafrihi.com