عشق لات

تا خرخره خورده بوديم... مست مست... روبروم نشسته بود و زل زده بود به چشام... وقتي تو چشاش نگاه كردم فهميدم يه چيزي ميخواد بهم بگه ولي نميتونه... همه كاراشو زير نظر داشتم... احساس مي‌كردم آروم و قرار نداره... خيلي بي‌تابي مي‌كرد...

از رفتارش ميشد حس كرد كه يه منظوري داره... ولي خوب جلوي اونهمه آدم كه نمي‌شد... نگاه‌هامون به هم دوخته شده بود... ديگه جفتمون داشتيم ديوونه مي‌شديم...

دلو زدم به دريا و دستشو گرفتم و از خونه زديم بيرون... محوطه باغ خيلي شلوغ بود. بردمش پشت يه درخت... جايي كه هيچ مزاحمي نباشه... بي‌مقدمه شلوارشو از پاهاش درآوردم... بلندش كردم... تو چشاش نگاه كردم و بهش گفتم: «اي خاك تو اون سرت كنن كه هنوزم وقتي ميخواي بشاشي، من بايد بيام سرپا نگرت دارم...»

 


 

 

 

جستجو
WWW Tafrihi

Copyright © 2005 Tafrihi.com  All rights reserved