آدمکها

 

 

كارگردان نويسنده و مجري طرح: علي قوي تن
مدير تصويربرداري: عباس ثاني فر
موسيقي: بهرام سعيدي
چهره پرداز: رحيم مهدي خاني
صدابردار و تركيب كننده صداي آدمكها: قاسم كاظمي

 

تهماسب صلح جو روزنامه ايران

 

بعضي فيلم ها آدم را از زندگي سير مي کنند، چه رسد به سينما.

باور نمي کنيد برويد فيلم آدمکها را ببينيد تا معلومتان شود، چه مي گويم. واقعا سينماي ايران پديده نادر روزگار است. گروهي از فيلمسازانش در فستيوال هاي معتبر و مطرح جهان مي درخشند و جايزه پشت جايزه مي گيرند و عده اي ديگر هنوز الفباي سينما را نمي شناسند و جز لجن مال کردن چهره سينما و توهين به شعور تماشاگران کاري ازشان برنمي آيد . عجبا که با همه آسيب هاي مادي و معنوي همچنان بر خر مراد سوارند و لنگان لنگان، راه خود را ادامه مي دهند و متاسفانه، هيچ مرجع رسيدگي هم وجود ندارد تا سره را از ناسره باز شناسد و تکليف اين جماعت بي هنر را با سينما روشن کند. هر چند گذشت زمان ،کار بي هنران را خواهد ساخت و بي ترديد، سکان سينماي فردا در دست جوانان با کفايت و خوش ذوق و تحصيلکرده خواهد بود و ... خب بگذريم و برويم سر اصل مطلب:

آدمکها نمونه تمام عيار ساده انگاري در روايت و ساخت و پرداخت سينمايي است که از سر و شکل اش کج سليقگي مي بارد.

داستان بي سر و ته، شخصيت پردازي ناشيانه، روابط غير منطقي و حوادث ساختگي و حتي تصاوير رنگ و رو رفته و صداي نامفهوم، فيلم را تا حد تجربه اي غير حرفه اي تنزل مي دهد. دريغ از اندکي جاذبه و کشش که تماشاگر را دست کم لحظه اي سر شوق بياورد و مجذوب حوادث روي پرده کند!

داستان آدمکها پيرامون موقعيت عده اي آدم سرگردان درون يک پارک دور مي زند. قهرمان محوري  ماجرا جواني است به نام مراد (شهاب حسيني) که از زندان آزاد شده و يک راست به پارک مي آيد و همانجا شب و روز مي گذراند تا در فرصتي مناسب انقام همسلولي محکوم به اعدام خود را از زني به نام شهره( شقايق فراهاني) بگيرد  و طرف مربوطه را با چاقوي ضامن دار به سزاي اعمال ناشايست اش برساند.

اما هرگز معلوم نمي شود اين زن چه عمل ناشايستي انجام داده که بايد کشته شود و اصل موضوع چيست و چرا جوان انتقامجو به جاي پيگيري قضيه و جست و جو براي يافتن  طعمه انتقامش دائم توي پارک پرسه مي زند و عربده مي کشد و حريف مي طلبد و ساندويچ مي خورد؟!

بدين ترتيب قضيه انتقامجويي قهرمان داستان از بيخ و بن ابلهانه به نظر مي رسد ،چون ظاهرا خودش هم نمي داند ياور کيست و چيست و کجاست و چرا بايد آماج انتقامي کور و مرگبار قرار بگيرد؟!

ابهام و سردرگمي و بلاتکليفي ، نه فقط در روحيه و منش قهرمان اصلي بلکه در همه جنبدگان دنياي پريشان آدمکها وجود دارد. تا جايي که گاه کوشش فيلم سازي براي خلق لحظه هاي تعليق آميز و هيجان آور و احساسات بر انگيز به فراخور موقعيت آدم ها و کشمکش هايشان شکل مضحکي پيدا مي کند.

نمود بارز اين مضحکه ناشي از پريشان گويي فيلمساز را در کردار و گفتار جوانکي فقير و پاپتي به نام نيما مي بينيم که مثلا دختري است با ظاهر پسرانه اما بر اثر ادا اطوار ساختگي و لحن گفتار «مکش مرگ ما» و حرکات و سکنات غير عادي او، از همان اول کار تقلبي بودنش را لو مي رود و تماشاگران را به شک مي اندازد که چرا اين پسره مثل دخترهاست؟! و تازه وقتي اواخر ماجرا به اصل خود بر مي گردد و چادر مي پوشد، بيشتر شبيه پسرها مي شود تا دخترها و ماجرا وقتي مضحکتر مي شود که دوتا آدم بدجنس مثل«گربه نره و روباه مکار» هي توي پارک کمين مي نشينند و زور مي زنند تا اين دختر پسر نما را بدزدند . حالا چرا؟ معلوم نيست! خلاصه در کش و قوس حوادث پوشالي و شخصيت پردازي سطحي آدمکها، اعمال و رفتار هيچ يک از آدم هاي داستان، با عقل جور در نمي آيد. براي مثال مي توان به شخصيت عجيب و طرز کار غريب نقاش چيره دست(امين زندگاني) اشاره کرد که شب ها در سايه روشن بي رمق چراغ هاي پارک، پرتره رنگ و روغن مي کشد و ميان اشياي اسقاطي انبار پارک بايگاني مي کند. احتمالا آثار او «نماد» هنري است که مثل پياز و سيب زميني به درد انبار کردن مي خورد!

حضور چند بازيگر نام آشنا به نام سيروس گرجستاني، شقايق فراهاني، شهاب حسيني و امين زندگاني مي توانست براي فيلم وجه امتيازي باشد و حاصل کار را تحميل پذيرتر کند. در واقع معدود تماشاگراني که به ديدن آدمکها مي روند، فريفته همين نامها مي شوند اما ساختمان آشفته و چارچوب بي در و پيکر فيلم مجال ذوق آزمايي را از بازيگران خوش سليقه اش مي گيرد.

 

 

 

 

 

جستجو
WWW Tafrihi

Copyright © 2005 Tafrihi.com  All rights reserved