خلاصه قسمت چهل و نهم سریال امپراطور دریا 

امپراطوری کیم ووجینگ

 

 

 

 

 

اسیر شدگان به مقرر برده میشند و تی بونگ و میونگ چون به زندان برده میشند و بانو جمی پیش گونگ بوک برده میشد

 

 

 

 

 

گونگ بوک به بانو جمی میگه اینطور شجاعانه با مرگ مواجه شدن مختص شماست که بانو جمی میگه انتظار داری که ازت التماس کنم به همچین پایانی فکر نکن .گونگ بوک میگه شاهی که به تخت رسونی زندگی طولانی نداشت (نه شاه خودت زندگی طولانی داره) و بقیه اشراف هم که با شما بودند در زندان هستند .کی دیگه به خاطر شما که همه چیز را از دست دادین خودشو به خطر میندازه .بانو جمی میگه نه تنها افراد خانواده سلطنتی و اشراف از حمایت و کمک من بهرمند شدند بلکه خیلی از افراد لرد کیم هم از کمکهای من بی بهره نبودند اونها به من پشت نمی کنند و دولت تانگ هم  امپراطوریی کیم ووجینگ را به رسمیت نمی شناسه .گونگ بوک میگه هنوز معتقدین که پوله که قدرت را میاره ؟ اون اشراف هم هیچ وقت به شما کمک نمی کنند بلکه تو را محکم میکنند و تقاضای مجارات شما را می کنند .قدرت شما به پایان رسید و کارتون تمامه که بانو جمی داد میزنه و میگه ساکت من یک طوری از این مخمصه فرار میکنم

 

 

 

 

 

 

رییس جانگ پیش یوم مون میاید و میگه جلسه اشراف هنوز تمام نشده و به نظر میاید به همین راحتی به توافق نرسند که یوم مون میگه این جلسه تشریفاتیه ما کیم میونگ را کشتیم پایتخت را تصرف کردیم .لرد کیم شاه بعدیه .بک ینگ هم خبر میاره که گونگ بوک بانو جمی را دستگیر کرده

 

 

یوم مون پیش گونگ بوک میره و گونگ بوک میگه تو نقش مهمی در پیروزی ما داشتی که یوم مون میگه کار هر کسی نبود که با این تعداد کم بر لشکر امپراطوری غلبه کنه من برنامه تو را دنبال کردم و این پیروزی متعلق به توه .یوم مون میگه با بانو جمی چه کار میکنی که گونگ بوک میگه وقتی لرد کیم شاه شدن میدمش به قوه قضبیه به کارش رسیدگی کنند .یوم مون میگه تو گفتی که علاقه ای به سیاست نداری ولی واقعاً هدفی رای رسیدن به قدرت نداری؟ گونگ بوک میگه من الان هم طبق گفته تو قدرتم برابر با قدرت شاهست . من برای بدست اوردن قدرت به پایتخت نیومدم .من کارخودم را کردم و می خوام برگردم چانگهی . من احساس میکنم از شر این تقدیر شوم که بین ما بود خلاص شدم و برکشتم به بار اولی که تو در چانگهی دیدم .به خاطر کارهایی که در جنگ کردی سوابق و جرمهای گذشته تو پاک میشه ولی ای کاش میتونستم اون داغ را از روی صورت تو پاک کنم. امیدورم که بفهمی چه احساسی دارم

 

 

یوم مون به دیدن بانو جمی میره و بانو جمی هم انگار نه انگار که آدم شده میگه من توی فکر بود که چطور بهت بگم بیایی اینجا چقدر تو پسر خوب هستی که خودت اومدی اینجا .تو الان تنها کسی هستی که میتونی به من کمک کنی .من هرچی که بخواهی بهت میدم .گونگ بوک را بکش و من را نجات بده تا باهم نیروهامون را جمع کنیم و هر کاری که بخواهیم بکنیم  .من یکجایی پول خیلی زیادی دارم که دولت از جای اون خبر نداره که مصادرش کنه اونها همش برای تو .کیم یانگ ادم مکاریه اون هم یک روز تو را ول میکنه باید قدرت تو بیشتر از اون بشه . حال من را نجات بده که یوم مون میگه دیگه پول نمیتونه زندگیت را نجات بده و اینطور برای زندگی التماس نکن . که بانو جمی با فریاد میگه من نمی خوم اینطور بمیرم

 

 

چان تی برای جونگ دال خبر میاره که اوضاع خیط خیطه . فرمانده (نیوچانگ) مرده و بانو جمی و تی بونگ و میونگ چون هم دستگیر شدند

 

 

جانگهوا برای بانو جمی نگرانه میره پیش یون و اجازه ملاقات با بانو جمی را میگیره و میره پیش بانو جمی

 

 

بانو جمی : برو بیرون

 

جانگهوا : برای من هم سخته که با شما روبه رو بشم

 

 

بانو جمی : پس برای چی اومدی اینجا؟ اومدی من را مسخره کنی ؟ من اگه بمیرم هیچ ناراحت نمیشم من یک شاه بر تخت نشوندم و دنیا را دستم داشتم فقط از این تاسف میخورم که به خاطر تو گونگ بوک را نکشتم . چرا تو را دوست داشتم و ازت نگهداری کردم؟ اگه به خاطر تو نبود این آخر عمری اینطور بدبخت نمی شدم . برو بیرون که نمیخوام ریختت را ببینم

 

 

جانگهوا : مطلبی هست که همیشه میخواستم بهتون بگم چرا شما اینقدر میخواستین پول و قدرت بدست بیارین . به نظر من شما هیچ وقت خوشبخت نبودین حتی وقتی که قدرت و ثروت هم داشتین . تمام زندگی شما همین چیزها شده بود برای همین هم خیلی تنها بودین من همیشه میخواستم بگم که اون چیزی که شما باید دنبالش باشین این چیزیها نبود بلکه کسی بوده که برای شما صمیمانه مهم باشه و شما را دوست داشته باشه

 

 

بانو جمی : من تنها بزار

 

جانگهوا با چشمان گریان از اونجا میره و اشکهای بانو جمی هم در میاد

 

 

جانگهوا پیش گونگ بوک میره و بانت نجات یافتنش تشکر میکنه و از گونگ بوک میخواد که بانو جمی را آزاد کنه که گونگ بوک میگه قانون در مورد اون تصمیم میگیره من در این مورد نمیتونم تصمیم بگیرم که اون را زنده بذرام یا نه .جانگهوا هم میگه که اون خیلی تنها شده و قدرت و ثروت که خیلی براش مهم بودند را از دست داده این بدترین مجازات برای اونه خواهش میکنم اون آزاد کن بره

 

 

جونگ دال که برای بار دوم بی کس و کار شده به مقرر کیم یانگ میره که رییس جانگ جویای احوالش میشه .کیم یانگ هم اونجا میاید و جونگ دال میگه من مطلب مهمی را میخواهم بهتون بگم .جونگ دال به کیم یانک میگه بانو جمی یک عالمه پول یک جایی قایم کرده که فقط من میدونم کجا هستند

 

 

 

 

 

بانو جمی را پیش گونگ بوک میبرند و گونگ بوک میگه .برای یک مرد غیر ممکنه که به تنهایی روابط خوبی در زندگی داشته باشه و من از شما یاد گرفتم که تقدیر شوم هم میتونه یک هدفی بوجود بیاره .برای من که یک برده در کشتی سازی بودم و انچه که باعث شدن امروز به اینجا برسم این تقدیر شوم من با شما بود . بانو جمی هم میگه من نمیخوام به حرفهات گوش بدم من را بکش .گونگ بوک هم میگه من یک نفر میگم که شما را به بندر ببره و با یک کشتی به چین برین و شیلا را ترک کنید .جانگهوا از من خواهش کرد که شما را آزاد کنم . من و جانگهوا نمیخواهیم به این تقدیر شوم با شما ادامه بدیم.دیگه این به شما بستگی داره که چطور زندگی کنید . بقیه عمرتون را برای خودتو زندگی کنید

 

 

 

بانو جمی میاد که بره که جانگهوا میاد اونجا و میگه من تا بندر همراهتون میام که بانو جمی میکه من نمیدونم قصدت چی بود که من را نجات دادی .اما من حتی اگه زنده هم باشم دیگه زیاد نمی تونم زندگی کنم .دیگه بس کن و برو کنار از جلوی راهم

 

 

 

کیم یانگ و جونگ دال هم به یکی از خونه های بانو جمی که جونگ دال گفته بود میرند و اموال بانو جمی را غارت میکند

 

 

بانو جمی برای تجدید قوا به اونجا میاید که میبنه اون اموالش هم غارت شدند و دیگه میگه خدایا مرگ من را برسون

 

 

 

بانو جمی که از زندگی ناامید شده به ساحل میره و بعد از افق نگاری خودشو به امواج دریا می سپاره

 

 

 

 

 

 

کاپیتان جانگ به چانگهی میاید و خبر پیروزی را به ارباب جو و بقیه میده و میگه لرد کیم به عنوان شاه بعدی انتخاب شده و ارباب جو که خوشحالترین فرد اونجا میگه بله من باید برم پایتخت تا در مراسم تاج گذاری شرکت کنم که چی ریانگ میگه بهتره به کارهامون اینجابرسیم تا وقتی گونگ بوک بر میگرده کارها ردیف شده باشه که ارباب جو هم ناراحت میشه

 

 

کیم یانگ هم از بابت گونگ نگرانه و به یوم مون میگه باید قبل از مراسم تاج گذاری کار گونگ بوک را یکسره کنیم که یوم مون میگه فکرکنم هنوز وقتش نرسیده که کیم یانگ میگه پس کی وقتش میرسه اگه الان سرش را زیر آب نکنیم بعداً خیلی این کار مشکل میشه . رییس جانگ هم به یوم مون میگه مگه شما یادتون نیست بالا سر جنازه ارباب چی قسم خوردین شما یادتون رفته که به خاطر گونگ بوک چقدر عذاب کشیدین ؟

 

 

در نبود ساحل یوم مون میره حیاط نگاری و به یاد حرفهای گونگ بوک میوفته و به بیک ینگ میگه تو چرا به من خدمت میکنی که بک ینگ هم میگه معلوم نیست چون به شما قول دادم تا پای مرگ با شما باشم . یوم مون هم به یاد داغش میوفته و تصمیم خودش میگیره

 

 

یوم مون شبانه به مسیری که قراره گونگ بوک فردا در مراسم تاج گذاری شرکت کنه را مورد ارزیابی قرار میده تا جای مستقر کردن افرادش را پیدا کنه

 

 

به مناسب این پیروزی لرد کیم مهمانی کوچیکی میگیره و لرد کیم میگه از فردا که شاه بشم دیگه نمیشه اینطور خودمونی باشیم بیاید از این فرصت استفاده کنیم و خوش باشیم . لرد کیم به گونگ بوک میگه من ازت میخوام که اینجا بمونی و تا وقتی که ثبات و صلاحیت را به قصر برگزدونم به من کمک کنی که چهره کیم یانگ بدجور تو هم میره . گونگ بوک هم میگه عالی جناب من تمام سعیم را کردم تا در چانگهی همه با هم برابر باشند ولی در پایتخت این کار خیلی مشکله .من اگه اینجا بمونم سرو صدای اشراف و خانواده سلطنتی در میاید بهتره که من برم .لرد کیم به کیم یانگ میگه تو چی میگی؟ که کیم یانگ میگه درسته که گونگ بوک خیلی به شما کمک کرده ولی باید از الان به فکر راضی کردن اشراف هم باشید که گونگ بوک هم میگه من به چانگهی میرم و با تجارت در اونجا خرانه سلطنتی را پر می کنم این بهترین خدمت به شماست

 

 

کیم یانگ هم رییس جانگ را احضار میکنه و میگه سریع افراد را از اون راه بردار که نقشه عوض شده و باید گونگ بوک را در راه برگشت به چانگهی بکشیم

 

 

جانگهوا در حیاط قدم میزنه که گونگ بوک میاید اونجا و به جانگهوا میگه تو حالا کجا میری می خواهی با لرد کیم بری به قصر . جانگهوا میگه من به قصر میرم و در اقامتگاه ایشون بهشون خدمت میکنم  .گونگ بوک میگه من دلم میخواد که با من به چانگهی بیایی چون به نظر من تو در چانگهی باشی بهتره که جانگهوا میگه اگه من در چانگهی بمونم بار سنگینی روی دوش تو و چی ریانگم . من به این نتیجه رسیدم که من نباید مدت طولانی یک جا بمونم . من مثل باد خواهم بود که با امواجی که از چانگهی عبور می کنند برای تو پیغام میفرستم و اگه تو نمیتونی من را فراموش کنی این تمام آرزویی که من دارم . یوم مون هم از دور قضیه را زیر نظر داره و پیش خودش میگه چشم چی ریانگ روشن

 

 

 

 

فردا گونگ بوک به سمت چانگهی بر میگرده و یوم مون هم برای ترور اون آماده میشه

 

 

 

گونگ بوک به محل مورد نظر وارد میشه و یوم مون هم اونجا مستقر شده و دستور حمله میاید که بده ولی پشیمون میشه

 

 

 

 

رییس جانگ به یوم مون میگه پس این چه کار بود که شما کردین حالا جواب کیم یانگ را چی میدی که کیم یانگ اونجا میاد و یوم مون میگه من نتونستم از پشت گونگ بوک را بکشم اون حاضر نشد برای این همه زحمتی که کشیده بود ازش تقدیر و سپاس گذاری بشه من هر وقت وقتش رسید رو در رو می کشمش

 

 

در چانگی هم چی ریانگ در حال فارق شدنه که یون خبر میاره که گونگ بدو بیا که پدر شدی و چی ریانگ یک پسره برات اورده که گونگ بوک چقدر خوشحال میشه

 

 

 

گونگ بوک پیش چی ریانگ میره و تشکر میکنه و میگه که من دیگه بقیه عمرم را پیش تو میمونم .چی ریانگ هم میگه از اینکه این همه سال منتظر تو موندم خیلی خوشحالم که که به جای اون گوشه ی قلبت حالا همه قلبت مال منه .چی ریانگ به دخترشون هم میگه تو هم برای من مثل این بچه میمونی .من هم تو را به دنیا اوردم

 

 

 

 

 

یون این خبر را به ارباب جو و رییس موچانگ میده و ارباب جو میگه خوبه . گونگ بوک مرد خوش سانشیه و به رییس موچانگ میگه تو چرا ازدواج نمیکنی که رییس موچانگ میگه آخه کی منو دوست داره که ارباب جو میگه میخواهی برات زن بگیریم که رییس موچانگ میگه اره من بادیدن گونگ بوک دلم میخواد خانواده داشته باشم . مگ بونگ و سون جونگ به اونجا میاند و وقتی میفهمند خیلی خوشحال میشند که ارباب جو میگه به این مناسبت میخوام یک جشن راه بندازم ترتیب کارها را بده

 

 

  

 

عالیجناب کیم هم یک قاصد میفرسته به چانگهی و قاصد میکه که عالی جناب از من خواسته  که شما را تا پایتخت همراهی کنم  و ایشون این نامه را برای شما دادند . گونگ بوک نامه را میخوانه و میگه عالی جناب از من خواسته که به پایتخت برم و اسمم را وارد لیست افراد شایسته کنه و بهم یک مقام خوب بده ولی من نمیتونم اینها را قبول کنم .گونگ بوک به چانگ گیوم و ارباب جو میگه ولی شما باید برید اونجا چون ایشون اسم شما را وارد اون لیست کرده و میخواد بهتون مقام بده

 

 

 

 

ارباب جو هم از این کار گونگ بوک ناراحت میشه و میگه اون چشه چرا این کار را میکنه .رییس موچانگ هم میگه اگه گونگ بوک می خواست اسمش وارد لیست بشه خوب توی مراسم تاج گذاری شرکت میکرد و به چانگهی نمی یومد . رییس موچانگ و یون هم به چانگ گیوم و  ارباب جو تبریک میگند که ارباب جو میگه خیلی خوب دیگه کافیه

 

 

ارباب جو و چانگ گیوم به پایتخت میرند و فرستاد هم نامه گونگ بوک را به شاه میده .شاه کیم میگه من گفتم خودشو بیارید چرا نامه اش را اوردین که ارباب جو میگه عالیجناب کنسول جانگ گفته که نمیخواد در سیاست شرکت کنه و حیلی از شما هم معذرت خواسته که شاه کیم میگه برید چانگهی و بیاردیش اینجا . کیم یانگ هم میگه عالیجناب گونگ بوک دستور شما را رد کرده چطور میخواهید دوباره اون احضار کنید که شاه کیم میگه تو دخالت نکن ببینم

 

 

 

 

شاه کیم هم یوم مون فرمانده گارد سلطنتی را احضار میکنه و میگه من از سابقه تو با گونگ بوک با خبرم برو چانگهی و کسنول جانگ را برام بیارش

 

 

یوم مون به بندر میره تا سوار کشتی بشه که میبینه به به جانگهوا هم می خواد به چانگهی بره و میگه من به دستور عالیجناب دارم به چانگهی میرم تا گونگ بوک را ببرم چانگهی .که جانگهوا نگران میشه و یوم مون میگه عالیجناب می خواد یک پست مهم به اون بده نگران نباش

 

 

 

کشتی به راه میوفته و یوم مون هم به یاد سابق و دوران جوانی با همون تیریپ همیشگی روی عرشه می ایسته

 

 

 

 

یوم مون به چانگهی میرسه و به گونگ بوک میگه عالی جناب گفته تو را به پایتخت ببرم و اگه نبایی مجبورم سگ کشت کنم تا اونجا .گونگ بوک میگه من بهشون گفتم که وارد سیاست نمی شم .یوم مون میگه اگه تو نیایی یعنی دستور ایشون را رد کردی .بیا اونجا و به خودشون بگو

 

 

گونگ بوک دوباره میزنه توی این تیرپیها  که جانگهوا میاد اونجا و میگه چرا از دستور عالی جناب سرپیچی میکنی .همه اشراف با ایشون مخالفت میکنند. تو باید به کمک ایشون بری و از دستورشون اطاعت کنی .که دوباره یوم مون از این ملاقاتها میبینه و چقدر ناراحت میشه

 

 

 

گونگ بوک به پایتخت و پیش عالی جناب میره که شاه کیم هم به میگه من به جانگ بوگو مقام کاردار ارشد نظامی که معادل با مقام وزیر دفاع به اون میدم . وظیفه تامین امنیت مردم و دربار را  هم به اون میدم

 

 

 

کیم یانگ که بد جور گیریپاژ کرده میکه این چه کاری بود که عالیجناب کرد چطور پستی که معادل با وزیر دفاعه به گونگ بوک داده . در همین حال یکی از کاردارها به اونجا میاید و به کیم یانگ میگه کجایی که بدونید عالی جناب چه کرده .ایشون از گونگ بوک تقاضا کرده که دختر اون زن صیغه ای ولیعهد بشه . کیم یانگ که دیگه در حال منفجر شدن میگه این دیگه غیر قابل تحمله .و به نظر میاید بر کناری شاه از سلطنت آسونتر از کشتن گونگ بوک یاشه

 

 

 

در این راستا صبح الطلوع ارباب جو خبر خیلی وحشتناکی را برای گونگ بوک میاره

 

 

 

 

 

و گونگ بوک بدجور شوکه میشه

 

 

 

 

 






جستجو
WWW tafrihi

Copyright © 2005-2008 Tafrihi.com