|
نگاهی
گذرا به
زندگانی امام
رضا(ع)
حضرت
على بن موسى
الرضا عليهالسلام
- در روز
يازدهم
ذيقعده سال 148
هجرى ديده به
جهان گشود(1).
مادر او
بانويى با
فضيلت بنام «تُكْتَمْ»
بود كه پس از
تولد حضرت،
از طرف امام
كاظم عليهالسلام
-«طاهره» نام
گرفت(2)
كنيه او «ابوالحسن»
و لقبش «رضا»
است. او پس از
شهادت پدر
بزرگوارش در
زندان بغداد (در
سال 183 هجرى) در
سن 35 سالگى
عهدهدار
مقام امامت و
رهبرى امّت
گرديد
خلفاى
معاصر حضرت
مدت
امامت آن
حضرت بيست
سال بود كه ده
سال آن معاصر
با خلافت «هارون
الرشيد»،
پنج سال
معاصر با
خلافت «محمد
امين»، و پنج
سال آخر نيز
معاصر با
خلافت «عبدالله
المأمون» بود.
امام تا
آغاز خلافت
مأمون در
زادگاه خود،
شهر مقدس
مدينه، اقامت
داشت، ولى
مأمون پس از
رسيدن به
حكومت، حضرت
را به خراسان
دعوت كرد و
سرانجام حضرت
در ماه صفر
سال 203 هجرى
قمرى (در سن 55
سالگى) به
شهادت رسيد و
در همان
سرزمين به
خاك سپرده شد(3)
امام
در عصر هارون
از سال 183
هجرى كه
پيشواى هفتم
حضرت موسى بن
جعفر
عليهماالسلام
- در زندان
بغداد به
دستور هارون
مسموم شد و از
دنيا رفت،
امامت پيشواى
هشتم به مدت
ده سال در
دوران حكومت
وى سپرى
گرديد.
اين
مدت، در آن
عصر اختناق و
استبداد و
خودكامگى
هارون، دوران
آزادى نسبى و
فعاليت
فرهنگى و
علمى امام
رضا عليهالسلام
- به شمار مىرود،
زيرا هارون
در اين مدت
متعرض امام
نمىشد و
حضرت آزادانه
فعاليت مىنمود،
ازينرو
شاگردانى كه
امام تربيت
كرد و علوم و
معارف اسلامى
و حقايقى از
تعليمات قرآن
كه حضرت در
حوزه اسلام
منتشر نمود،
عمدتاً در
اين مدت صورت
گرفت.
شايد
علت مهم اين
كاهش فشار از
طرف هارون،
نگرانى وى از
عواقب قتل
امام موسى بن
جعفر عليهالسلام
- بود، زيرا
گرچه هارون
تلاش فراوانى
به منظور
كتمان اين
جنايت به عمل
آورد، اما
سرانجام
جريان فاش شد
و موجب نفرت و
انزجار مردم
گرديد و
هارون كوشش
مىكرد خود
را از اين
جنايت تبرئه
سازد. گواه
اين معنا اين
است كه هارون
به عموى خود «سليمان
بن ابى جعفر»،
كه جنازه آن
حضرت را از
دست عمله ظلم
وى گرفته با
احترام به
خاك سپرد،
پيغام فرستاد
كه: «خدا سندى
بن شاهك را
لعنت كند، او
اين كار را
بدون اجازه
من انجام
داده است»!(4)
مؤيد
ديگر اين
معنا اظهارات
هارون در
پاسخ «يحيى بن
خالد برمكى»
در مورد على
بن موسى عليهالسلام
- است، يحيى (كه
قبلاً نيز
درباره امام
كاظم عليهالسلام
- بدگويى و
سعايت كرده
بود) به هارون
گفت:
پس از
موسى بن جعفر
اينك پسرش
جاى او نشسته
و ادعاى
امامت مى كند (گويا
نظر وى اين
بود كه بگويد
بهتر است از
هم اكنون على
بن موسى عليهالسلام
- تحت نظر
مأموران
خليفه قرار
گيرد!)
هارون (كه
هنوز قتل
موسى بن جعفر
را فراموش
نكرده بود و
از عواقب آن
نگران بود)،
پاسخ داد:
آنچه با
پدرش كرديم
كافى نيست؟
مىخواهى
يكباره شمشير
بر دارم و همه
علويّين را
بكشم؟!(5)
خشم
هارون، در
باريانش را
خاموش ساخت و
ديگر كسى
جرأت نكرد در
باره آن حضرت
به سعايت
بپردازد.
على بن
موسى با
استفاده از
اين فرصت در
زمان هارون،
علناً اظهار
امامت مىكرد
و در اين مورد
بر خلاف
پدران
بزرگوارش
تقيه نداشت،
تا آنجا كه
بعضى از
مخلصان و
دوستان آن
بزرگوار، او
را برحذر مىداشتند
و امام عليهالسلام
- به آنان
اطمينان مىداد
كه از سوى
هارون آسيبى
به وى نخواهد
رسيد!
صفوان
بن يحيى مىگويد:
چون امام ابو
ابراهيم موسى
بن جعفر عليهالسلام
- در گذشت و على
بن موسى
الرضا عليهالسلام
- امر امامت و
خلافت خود را
آشكار ساخت،
به حضرت عرض
شد:
شما امر
بزرگ و خطيرى
را اظهار مىداريد
و ما از اين
ستمگر (هارون
الرشيد) بر
شما مىترسيم.
فرمود:
او هرچه مىخواهد
كوشش كند، او
را بر من راهى
نيست(6)
نيز از
محمد بن سنان
نقل شده(7)كه: به
ابى الحسن
على بن موسى
الرضا - عليهالسلام
- در ايام
خلافت هارون
عرض كردم:
شما امر
خلافت و
امامت خود را
آشكار ساخته
به جاى پدر
نشستهايد،
در حالى كه
هنوز از
شمشير هارون
خون مىچكد!!
فرمود:
مرا گفتار
پيامبر اكرم 6
نيرو و جرأت
مىبخشد كه
فرمود: اگر
ابوجهل
توانست مويى
از سر من كم
كند بدانيد
من پيامبر
نيستم، و من
به شما مىگويم:
اگر هارون
مويى از سر من
گرفت بدانيد
من امام
نيستم!!(8)
امين
و مأمون؛
تفاوتها و
تضادها
هارون
در زمان
خلافت خود، «محمد
امين» را (كه
مادرش زبيده
بود) وليعهد
خود قرار
داده از مردم
براى او بيعت
گرفت و «عبداللّه
المأمون» را
نيز (كه از
مادرى ايرانى
تولد يافته
بود) وليعهد
دوم قرار داد
در سال 193
هجرى به
هارون گزارش
رسيد كه
انقلاب و
شورش در
شهرهاى
خراسان بالا
گرفته و
فرماندهان
ارتش، با همه
بىرحمى و
درندگى كه
نشان مىدهند،
از خاموش
ساختن فرياد
انقلاب عاجز
ماندهاند.
هارون
پس از مشاوره
با وزيران و
مشاوران خويش،
صلاح ديد كه
شخصاً به آن
سامان سفر
كند و قدرت
خلافت را
يكجا براى
سركوبى
انقلابها و
نهضتهاى
خراسانيان به
كار گيرد. وى
پسرش محمد
امين را در
بغداد گذاشت
و مأمون را كه
ضمناً از طرف
پدر والى
خراسان بود،
همراه خود به
خراسان برد
هارون
توانست اوضاع
آشفته خراسان
را آرام كند و
به اصطلاح -
فتنهها را
خاموش سازد،
اما ديگر
نتوانست به
بغداد مركز
خلافت -
برگردد. او در
سوم جمادى
الاخرى سال 193
هجرى در طوس
در گذشت و دو
برادر را در
صحنه رقابت
بر جاى گذاشت(9)
شكست
امين
شبى كه
هارون در «طوس»
در گذشت،
مردم با پسر
او محمد امين
در بغداد
بيعت كردند.
از
خلافت امين
بيش از 18 روز
نگذشته بود
كه در صدد
برآمد مأمون
را از
ولايتعهد خلع
كند و آن را به
فرزند خود، «موسى»،
واگذار كند.
او در
اين باره با
وزرا مشاوره
نمود و آنها
اين كار را
مصلحت نديدند،
مگر يك نفر
بنام «على بن
عيسى بن
ماهان» كه
اصرار بر خلع
مأمون داشت.
سرانجام امين،
تصميم خود را
مبنى بر خلع
برادر اعلام
كرد.
مأمون
نيز در واكنش
نسبت به اين
عمل، امين را
از خلافت خلع
كرد و پس از يك
سلسله
درگيريهاى
نظامى
سرانجام امين
در سال 198 هجرى
كشته شد(10)
بدين
ترتيب پس از
قتل امين،
اختيارات
كامل كشور
اسلامى در
دست مأمون
قرار گرفت.
آزادى
نسبى امام در
زمان امين
در
دوران حكومت
امين، و
سالهايى كه
بين مرگ
هارون و
حكومت مأمون
فاصله شد،
برخوردى ميان
امام و
مأموران
حكومت عباسى
در تاريخ به
چشم نمىخورد
و پيداست كه
دستگاه خلافت
بنى عباس در
اين سالهاى
كوتاه كه
گرفتار
اختلاف داخلى
و مناقشات
امين و مأمون
و خلع مأمون
از ولايتعهد
و واگذارى آن
به موسى
فرزند امين
بود، فرصتى
براى ايذا و
آزار علويان
عموماً و
امام رضا
عليهالسلام
- خصوصاً
نيافت و ما مىتوانيم
اين سالها (193-198)
را ايام
آزادى نسبى
امام و فرصت
خوبى براى
فعاليتهاى
فرهنگى آن
حضرت بدانيم(11)
مأمون
كيست؟
مادر
مأمون كنيزى
خراسانى بنام
«مراجل» بود كه
در روزهاى پس
از تولد
مأمون از
دنيا رفت و
مأمون به
صورت نوزادى
يتيم و بىمادر
پرورش يافت.
مورخان نوشتهاند
كه: مادر وى
زشتترين و
كثيفترين
كنيز در
آشپزخانه
هارون بود، و
اين خود
مؤيّد
داستانى است
كه علت حامله
شدن وى را
بازگو مىكند(12)
ولادت
مأمون در سال 170
هجرى، يعنى
در همان شبى
كه پدرش به
خلافت رسيد،
رخ داد و در
گذشتش در سال 218
هجرى رخ داد.
مأمون
را پدرش به «جعفر
بن يحيى
برمكى» سپرد
تا او را در
دامان خود
بپروراند.
مربى وى «فضل
بن سهل» بود كه
به «ذو
الرياستين»
شهرت داشت و
بعد هم وزير
خود مأمون
گرديد.
فرمانده كل
قوايش نيز «طاهر
بن حسين ذو
اليمينين»
بود.
خصوصيات
مأمون
زندگى
مأمون سراسر
كوشش و
فعاليت و
خالى از رفاه
و آسايش
آنچنانى بود،
درست برعكس
برادرش امين
كه در آغوش
زبيده پرورش
يافته بود.
هركس زبيده
را بشناسد
درمىيابد كه
تا چه حد بايد
زندگى امين
غرق در
خوشگذرانى و
تفريح بوده
باشد. مأمون
مانند برادرش
اصالت چندانى
براى خود
احساس نمىكرد
و نه تنها به
آينده خود
مطمئن نبود،
بلكه برعكس،
اين نكته را
مسلم مىپنداشت
كه عباسيان
به خلافت و
حكومت او تن
در نخواهند
داد، ازينرو
خود را فاقد
هرگونه
پايگاهى كه
بدان تكيه
كند مىديد،
و به همين
دليل آستين
همت بالا زد و
براى آينده
به برنامهريزى
پرداخت.
مأمون خطوط
آينده خود را
از لحظهاى
تعيين كرد كه
به موقعيت
خود پى برد و
دانست كه
برادرش امين
از مزايايى
برخودار است
كه دست وى از
آنها كوتاه
است.
او از
اشتباههاى
امين نيز پند
آموخت: مثلاً «فضل»
با مشاهده
امين كه خود
را به لهو و
لعب سرگرم
ساخته بود،
به مأمون مىگفت
كه تو
پارسايى و
ديندارى و
رفتار نيكو
از خود بروز
بده. مأمون
نيز همين
گونه مىكرد،
هربار كه
امين كارى را
با سستى آغاز
مىكرد،
مأمون همان
را با جديت در
پيش مىگرفت.
در
هرحال مأمون
در علوم و
فنون مختلف
تبحر يافت و
بر امثال
خويش، و حتى
بر تمام
عباسيان،
برترى يافت.
برخى مىگفتند:
در ميان
عباسيان كسى
دانشمندتر از
مأمون نبود.
«ابن
نديم» دربارهاش
چنين گفته
است: «آگاهتر
از همه خلفا
نسبت به فقه و
كلام بود». از
حضرت على
عليلهالسلام
- نيز نقل شده
كه روزى
درباره بنى
عباس سخن مىگفت،
تا بدينجا
رسيد كه
فرمود: «هفتمين
آنها، از همهشان
دانشمندتر
خواهد بود»
سيوطى،
ابن تغرى
بردى، و ابن
شاكر كتبى
نيز مأمون را
چنين ستودهاند:
به لحاظ
دورانديشى،
اراده،
بردبارى،
دانش، زيركى،
هيبت، شجاعت،
سيادت و فتوت،
«بهترين مرد
بنى عباس
بود، هرچند
همه اين صفات
را اعتقادش
به مخلوق
بودن قرآن
لكهدار كرده
بود»
پدر
مأمون نيز
خود به برترى
وى بر برادرش
امين شهادت
داده و گفته
بود:«...تصميم
گرفتهام
ولايتعهد را
تصحيح كنم و
به دست كسى
بسپارم كه
رفتارش را
بيشتر مىپسندم،
خط مشيش را مىستايم،
به حسن
سياستش
اطمينان دارم
و از ضعف
وسستيش آسوده
خاطرم، و او
كسى جز «عبداللّه»
نمىباشد.
اما بنىعباس
به پيروى از
هواى نفس
خويش، محمد
را مىطلبند،
چه او
يكپارچه به
دنبال
خواهشهاى
نفسانى است،
دستش به
اسراف باز
است، زنان و
كنيزكان در
رأى او شريك و
مؤثر واقع مىشوند،
درحالى كه
عبداللّه
شيوهاى
پسنديده و
رأيى اصيل
دارد و براى
تصدى چنين
امرى بزرگ
شخصى قابل
اطمينان است...»(13)
امام
هشتم در عصر
مأمون
با
استقرار
مأمون بر
سرير خلافت،
كتاب زندگانى
امام عليهالسلام
- ورق خورد و
صفحه تازهاى
در آن گشوده
شد؛ صفحهاى
كه در آن امام
على بن موسى
الرضا - عليهالسلام
- سالهايى را
با اندوه و
ناملايمات
بسيار به سر
برد.
غاصبين
خلافت - چه
آنها كه از
بنى اميه
بودند و چه
بنى عباس -
بيشترين وحشت
و نگرانى را
از جانب
خاندان على
عليهالسلام
- داشتند؛
كسانى كه
مردم - و لا اقل
توده انبوهى
از آنها -
خلافت را حق
مسلّم آنان
مىدانستند و
علاوه بر اين
هرگونه
فضيلتى را
نيز در وجود
آنان مىيافتند.
اين بود كه
فرزندان
بزرگوار على
عليهالسلام
- همواره مورد
شكنجه و آزار
خلفاى وقت
بودند و
سرانجام هم
به دست آنان
به شهادت مىرسيدند.
اما
مأمون احيانا
اظهار علاقه
به تشيع مى
كرد و
گردانندگان
دستگاه
خلافتش هم
غالبا
ايرانيان
بودند كه
نسبت به آل
على و امامان
شيعه علاقه و
محبتى خاص
داشتند و لذا
نمى توانست
همچون پدران
خود ، هارون و
منصور ، امام
عليه السلام
را به زندان
بيفكند و
مورد شكنجه و
آزار قرار
دهد ، ازينرو
روش تازه اى
انديشيد كه
گر چه چندان
بى سابقه
نبود و در
زمان خلفاى
گذشته هم
تجربه شده
بود ، اما در
هر حال
خوشنماتر و
كم محذورتر
بود و به همين
جهت روش
خلفاى بعد
نيز بر همان
مبنا قرار
گرفت .
مأمون
تصميم گرفت
امام عليه
السلام را به
مرو ، مقر
حكومت خود ،
بياورد و با
آن حضرت طرح
دوستى و محبت
بريزد و ضمن
استفاده از
موقعيت علمى
و اجتماعى آن
حضرت ،
كارهاى او را
تحت نظارت
كامل قرار
دهد.
چرا
مأمون مى
خواست خلافت
را به امام
واگذارد ؟
دعوت
مأمون از
امام عليه
السلام به
خراسان
مأمون
ابتداً از
امام به
صورتى
محترمانه
دعوت كرد كه
همراه با
بزرگان آل
على به مركز
خلافت بيايد.(14)
امام -
عليهالسلام
- از قبول دعوت
مأمون
خوددارى
ورزيد، ولى
از سوى مأمون
اصرار و
تأكيدهاى
فراوانى صورت
گرفت و
مراسلات و
نامههاى
متعددى رد و
بدل شد تا
سرانجام امام
- عليهالسلام
- همراه با
جمعى از آل
ابى طالب به
طرف مرو حركت
فرمود.(15)
مأمون
به «جلودى» و يا
به نقل ديگر «رجأ
بن ابى ضحاك»
كه مأمور
آوردن امام و
همراهى
كاروان حضرت
شده بود،
دستور داده
بود كه به هيچ
وجه از اداى
احترام به
كاروانيان و
بخصوص امام -
عليهالسلام
- خوددارى
نكند، اما
امام - عليهالسلام
- براى آگاهى
مردم آشكارا
از اين سفر
اظهار
ناخشنودى مىنمود.
روزى كه
مىخواست از
مدينه حركت
كند خاندان
خود را گرد
آورد و از
آنان خواست
براى او گريه
كنند و فرمود:
من ديگر به
ميان خانوادهام
بر نخواهم
گشت.(16)
آنگاه
وارد مسجد
رسول خدا شد
تا با پيامبر
وداع كند.
حضرت چندين
بار وداع كرد
و باز به سوى
قبر پيامبر
بازگشت و با
صداى بلند
گريست.
«مخول
سيستانى» مىگويد:
در اين حال
خدمت حضرت
شرفياب شدم و
سلام كردم و
سفر بخير
گفتم. فرمود:
مخول! مرا خوب
بنگر، من از
كنار جدم دور
مىشوم و در
غربت جان مىسپارم
و در كنار
هارون دفن مىشوم!(17)
طريق
حركت كاروان
امام - عليهالسلام
- از مدينه به
مرو - طبق
دستور مأمون -
از راه بصره و
اهواز و فارس
بود، شايد به
اين جهت كه از
جبل (قسمتهاى
كوهستانى غرب
ايران تا
همدان و
قزوين) و كوفه
و كرمانشاه و
قم(18)، كه مركز
اجتماع
شيعيان بود،
عبور نكنند.(19)
ورود
به پايتخت
موكب
امام - عليهالسلام
- روز دهم شوال
به مرو رسيد.
چند فرسنگ به
شهر مانده
حضرت مورد
استقبال شخص
مأمون، فضل
بن سهل و گروه
كثيرى از
امرا و
بزرگان آل
عباس قرار
گرفت و با
احترام
شايانى به
شهر وارد شد و
به دستور
مأمون همه
گونه وسائل
رفاه و آسايش
در اختيار آن
حضرت قرار
گرفت
پس از
چند روز كه به
عنوان
استراحت و
رفع خستگى
راه گذشت،
مذاكراتى بين
آن حضرت و
مأمون آغاز
شد و مأمون
پيشنهاد كرد
كه خلافت را
يكسره به آن
حضرت واگذار
نمايد.
امام -
عليهالسلام
- از پذيرفتن
اين پيشنهاد
بشدت امتناع
كرد.
فضل به
سهل با شگفتى
مىگفت:
خلافت را
هيچگاه چون
آن روز بىارزش
و خوار نديدم،
مأمون به على
بن موسى - عليهالسلام
- واگذار مىنمود
و او از قبول
آن خوددارى
مىكرد.(20)
مأمون
كه شايد
خوددارى امام
را از پيش حدس
مىزد گفت:
حالا كه
اين طور است،
پس وليعهدى
را بپذير!
امام
فرمود: از اين
هم مرا معذور
بدار.
مأمون
ديگر عذر
امام را
نپذيرفت و
جملهاى را
با خشونت و
تندى گفت كه
خالى از
تهديد نبود.
او گفت: «عمر بن
خطاب وقتى از
دنيا مىرفت
شورا را در
ميان 6 نفر
قرار داد كه
يكى از آنها
اميرالمؤمنين
على - عليهالسلام
- بود و چنين
توصيه كرد كه
هر كس مخالفت
كند گردنش
زده شود!.. شما
هم بايد
پيشنهاد مرا
بپذيرى، زيرا
من چارهاى
جز اين نمىبينم»!(21)
او از
اين هم
صريحتر امام -
عليهالسلام
- را تهديد و
اكراه نمود و
گفت: همواره
بر خلاف ميل
من پيش مىآيى
و خود را از
قدرت من در
امان مىبينى.
به خدا سوگند
اگر از قبول
پيشنهاد
ولايتعهد،
خوددارى كنى
تو را به جبر
وادار به اين
كار مىكنم،
و چنانچه باز
هم تمكين
نكردى به قتل
مىرسانم!!(22)
امام -
عليهالسلام
- ناچار
پيشنهاد
مأمون را
پذيرفت و
فرمود:
«من به
اين شرط
ولايتعهد تو
را مىپذيرم
كه هرگز در
امور ملك و
مملكت مصدر
امرى نباشم و
در هيچ يك از
امور دستگاه
خلافت، همچون
عزل و نصب
حكام و قضأ و
فتوا، دخالتى
نداشته باشم»(23)
مقام
ولايتعهد كه
هرگز به
انجام نرسيد
مردم <مرو>
خود را براى
روزه دارى
ماه مبارك
رمضان سال 201هجرى
آماده كرده
بودند كه خبر
ولايتعهد
امام ـ عليه
السلام ـ
منتشر شد و
همه اين
بشارت را با
سرورى آميخته
به شگفت تلقى
كردند.
روز
دوشنبه هفتم
ماه رمضان
منشور
ولايتعهد به
خط مأمون
نگاشته شد و
در پشت همان
ورقه حضرت
على بن موسى
الرضا ـ عليه
السلام ـ نيز
با ذكر مقدمه
اى پر از
اشاره و
ايماء قبولى
خود را اعلام
فرمود، ولى
ياد آورى كرد
كه اين امر به
انجام نمى
رسد!! و آنگاه
در كنار همان
مكتوب ،
بزرگان و
فرماندهان
كشورى و
لشگرى همچون :
يحيى بن اكثم
، عبدالله بن
طاهر، فضل بن
سهل ، اين
عهدنامه را
گواهى نمودند.(24)
آنگاه
تشريفات بيعت
طى مراسمى
شكوهمند در
روز پنجشنبه
دهم ماه به
عمل آمد و
حضرت بر مسند
ولايتعهد
جلوس فرمود.
اولين كسى كه
به دستور
خليفه دست
بيعت به امام
ـ عليه
السلام ـ
داد، <عباس >
فرزند مأمون
بود و پس از او
<فضل بن سهل >
وزير اعظم ، <يحيى
بن اكثم > مفتى
دربار، <عبدالله
بن طاهر>
فرمانده لشگر
و سپس عموم
اشراف و رجال
بنى عباس كه
حاضر بودند،
با آن حضرت
بيعت كردند.(25)
موضوع
ولايتعهد
امام هشتم ،
طبعاً براى
دوستان و
شيعيان آن
حضرت موجب
سرور و
شادمانى بود،
ولى خود آن
حضرت از اين
امر اندوهگين
و متاءثر بود
و وقتى كه
مردى را ديد
كه زياد
اظهار
خوشحالى مى
كند، او را
نزد خود
فراخواند و
فرمود.
( دل به
اين كار مبند
و به آن خشنود
مباش كه
دوامى ندارد>!(26)
مشكلات
سياسى مأمون
بررسى
اوضاع و
شرائط سياسى
زمان مأمون
نشان مى دهد
كه وى با يك
سلسله
دشواريها و
مشكلات سياسى
روبرو شده
بود و براى
رهايى از اين
بن بستها
تلاش مى كرد.
او سرانجام
به منظور حل
اين مشكلات ،
يك سياست <چند
بعدى > در پيش
گرفت كه همان
طرح وليعهدى
امام رضا ـ
عليه السلام
ـ بود. ذيلاً
مشكلات سياسى
مأمون را
مورد برسى
قرار مى دهيم
1-
ناخشنودى
عباسيان از
مأمون
با آنكه
به گواهى
مورخان ،
مأمون در
افكار عمومى
بمراتب از
امين شايسته
تر و
سزاوارتر به
خلافت بود،
اما بنى عباس
با وى مخالف
بودند و
چنانكه نقل
كرديم هارون
به تفاوت
آشكار بين
شخصيت اين دو
برادر كاملاً
توجه داشت و
از مخالفت
بنى عباس با
مأمون شكوه
مى كرد.
شايد
راز رو
گردانى
عباسيان از
مأمون آن بود
كه مى ديدند
برادرش امين
ي عباسى اصيل
به شمار مى
رود: پدرش
هارون و
مادرش زبيده
بود. زبيده
خود يك هاشمى
و هم نوه ی
منصور
دوانيقى بود،
او بزرگترين
زن عباسى به
شمار مى رفت .
امين در
دامان فضل بن
يحيى برمكى ،
برادر رضاعى
رشيد و
متنفذترين
مرد دربار وى
، پرورش
يافته ، و فضل
بن ربيع نيز
متصدى امورش
گشته بود; مرد
عربى كه جدش
آزاد شده ی
عثمان بود و
در مهر ورزيش
نسبت به
عباسيان ،
كسى ترديد
نداشت .
اما
مأمون : وى ،
اولاً، در
دامان جعفر
بن يحيى
پرورش يافت
كه نفوذش
بمراتب كمتر
از برادرش
فضل بود.
ثانياً مربّى
و كسى كه
امورش را
تصدى مى كرد،
مردى بود كه
عباسيان به
هيچ وجه دل
خوشى از او
نداشتند، چه
، متهم بود به
اينكه مايل
به علويان
است ، ضمناً
ميان وى و
مربى امين ،
فضل بن ربيع ،
هم كينه ی
بسيار سختى
وجود داشت .
اين شخص همان
كسى بود كه
بعداً وزير و
همه كاره ی
مأمون گرديد،
يعنى فضل بن
سهل ايرانى .
عباسيان از
ايرانيان مى
ترسيدند و از
دستشان به
ستوه آمده
بودند،
ازينرو بزودى
جاى آنها را
در دستگاه
خود به تركان
و ديگران
واگذار كردند.
2-
موقعيت برتر
امين
امين
داراى دار و
دسته اى
بسيار
نيرومند و
ياران بسيار
قابل اعتمادى
بود كه در را
تثبيت قدرتش
كار مى كردند.
اينها عبارت
بودند از:
داييهايش ،
فضل بن يحيى
برمكى ،
بيشتر
برمكيان (اگر
نگويم همه
شان ) مادرش
زبيده ، و
بلكه عربها
با توجه به
اين نكته كه
اينان همان
شخصيتهاى با
نفوذى بودند
كه رشيد را
تحت تاءثير
خود قرار
داده و نقشى
بزرگ در
تعيين سياست
دولت داشتند،
ديگر طبيعى
مى نمايد كه
رشيد در
برابر نيروى
آنان اظهار
ضعف كند و در
نتيجه ء
اطاعت از
آنان مجبور
شد كه مقام
ولايتعهد را
به فرزند
كوچكتر خود،
يعنى امين ،
بسپارد و
فرزند بزرگتر
خود، مأمون
را به مقام
جانشينى بعد
از امين
گمارد.
شايد حس
گروه گرايى و
تعصى نژادى
بنى عباس و
همچنين بزرگى
مقام عيسى بن
جعفر (دايى
امين ) بود كه
در پيش
انداختن
ولايتعهد
امين نقش
مهمى بازى
كرد. در اين
ماجرا نقش
اصلى در دست
زبيده بود كه
اين موضوع را
به سود فرزند
خود تمام كرد.
گذشته
از اين ، با
توجه به نقشى
كه مسئله ی
نسب در
انديشه ی
عربها دارد،
رشيد به
احتمال قوى
در ترجيح
امين بر
مأمون اين
جهت را نيز
مورد نظر
داشته است .
برخى از
مورخان اين
مطلب را به
اين عبارت
بيان كرده
اند: در سال 176رشيد
پيمان
ولايتعهد را
براى مأمون
پس از برادرش
امين بست .
مأمون از
لحاظ سنى ي
ماه بزرگتر
از امين بود،
اما امين ،
زاده ی زبيده
دختر جعفر از
زنان هاشمى
بود، در حالى
كه مأمون از
كنيزى بنام <مراجل
> زاده شده و او
نيز در ايان
نقاهت پس از
زايمان در
گذشته بود.
تكيه
گاه مأمون چه
بود؟
گرچه
پدر مأمون
مقام دوم را
پس از امين
براى وى
تضمين كرده
بود، ولى اين
امر البته
براى خود
مأمون هيچ
گونه
اطمينانى
نسبت به
آينده اش در
مسئله ی
حكومت ايجاد
نمى كرد، چه ،
او نمى
توانست از
سوى برادر و
فرزندان
عباسى پدرش
مطمئن باشد
كه روزى
پيمان شكنى
نكنند،
بنابراين آيا
مأمون مى
توانست در
صورت به خطر
افتادن
موقعيتش ، بر
ديگران تكيه
كند؟
مأمون
چگونه مى
توانست به
حكومت و قدرت
دست يابد؟ و
در صورت
دستيابى
چگونه مى
بايستى پايه
هاى آن را
مستحكم سازد؟!
اينها
سوءالهايى
بود كه
پيوسته ذهن
مأمون را
مشغول مى
داشت ، و او مى
بايست با
نهايت دقت و
هشيارى و
توجه ، پاسخ
آنها را
بجويد و
آنگاه حركت
خود را
هماهنگ با
اين پاسخها
شروع كند.
اكنون
موضع گروههاى
مختلف را در
برابر مأمون
از نظر مى
گذرانيم ، تا
ببينيم او در
ميان كدامي
از آنها ممكن
بود تكيه
گاهى براى
خويشتن پيدا
كند تا به
هنگام خطرها
و مبارزه
طلبيهايى كه
انتظارشان مى
رفت ـ هم بر ضد
خودش و هم
برضد حكومتش
ـ به مقابله
برخيزد.
1-موضع
علويان در
برابر مأمون
علويان
طبيعى بود كه
نه تنها به
خلافت مأمون
كه به خلافت
هيچ ي از
عباسيان تن
در نمى
دادند، زيرا
خود كسانى را
داشتند كه
بمراتب
سزاوارتر از
عباسيان براى
تصدى حكومت
بودند.
بعلاوه مأمون
به دودمانى
تعلق داشت كه
قلوب خاندان
على از دست
رجال آن
چركين بود،
چه ، از دست
آنان بيش از
آنچه از بنى
اميه ديده
بودند، زجر و
آزار كشيده
بودند.
همه مى
دانيم كه بنى
عباس چگونه
خونهاى
علويان را
ريخته ،
اموالشان را
ضبط و خوشان
را از
شهرهايشان
آواره كرده و
خلاصه انواع
آزارها و
شكنجه ها را
در حقشان
پيوسته روا
داشته بودند.
براى مأمون
همين لكه ی
ننگ كافى بود
كه فرزند
رشيد بود; كسى
كه درخت
خاندان نبوت
را از شاخ و
برگ برهنه
كرد و نهال
وجود چند تن
از امامان را
از ريشه
برافكند.
2-
موضع اعراب
در برابر
مأمون و
سيستم حكومتش
اعراب
نيز به خلافت
و حكمرانى
مأمون تن در
نمى دادند و
اين به اين
علت بود كه
چنانكه گفتيم
مادرش ،
مربيّش و
متصدى امورش
همه غير عرب
بودند، و اين
امر با تعصّب
خش عربى ، كه
همه ی اقوام و
ملل را (بر
خلاف تعاليم
قرآن و
پيامبر (ص > زير
دست و اسير
نژادى خاص مى
خواست ،
سازگار نبود;
خاصّه آنكه
ايرانيان ،
با نشان دادن
استعداد شگرف
خويش در
تصدّى مقامات
علمى و سياسى
، ميدان را
شديداً بر
عناصر مغرور
و بيمايه ی
عرب تنگ كرده
بودند و با
اين حساب
طبيعى بود كه
اعراب نسبت
به ايرانيان
و هر كس كه به
نحوى با آنان
در ارتباط
باشد، كينه
بورزند،
ازينرو مأمون
مورد خشم و
نفرت اعراب
بود.
3-كشتن
امين و شكست
آرزو
كشتن
امين بظاهر ي
پيروزى نظامى
براى مأمون
به شمار مى
رفت ، ولى
خالى از عكس
العملها و
نتايج منفى
بر ضد مأمون و
هدفها و نقشه
هاى او نبود،
بويژه شيوه
هايى كه
مأمون براى
تشفّى خاطر
خود اتخاذ
كرده بود، به
اين عكس
العملها دامن
مى زند: او
دستور قتل
امين را به <طاهر>
صادر كرد، و
به كسى كه سر
امين را به
حضورش آورد ـ
پس از سجده ی
شكر ـ ي
ميليون درهم
بخشيد، سپس
دستور داد سر
برادرش را
روى تخته
چوبى در صحن
بارگاهش نصب
كنند تا هر كس
كه براى
گرفتن مواجب
مى آيد، نخست
بر آن سر
نفرين بفرستد
و سپس پولش را
بگيرد.
مأمون
حتى به اين
امور بسنده
نكرد، بلكه
دستور داد سر
امين را در
خراسان
بگردانند و
سپس آن را نزد
ابراهيم بن
مهدى فرستاد
و او را سرزنش
كرد كه چرا بر
قتل |