رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟

By registering with this blog you are also agreeing to receive email notifications for new posts but you can unsubscribe at anytime.


رمز عبور به ایمیل شما ارسال خواهد شد.


کانال رسمی سایت تفریحی

دکه سایت



نظر سنجی

نظرسنجی

به نظر شما کدام سریال امسال ماه رمضان بهتر است؟

Loading ... Loading ...

کلیپ روز




logo-samandehi

مصاحبه از زندگی شخصی امیرحسین مدرس و همسر دومش

عکس همسر آزاده نامداری و دخترش گندم

عکس جدید مهناز افشار و دخترش لینانا

نامه عسل پورحیدری در شبکه اجتماعی پس از خاکسپاری پدر

عکسی جالب از تینا آخوندتبار با دستکش بوکس در حال ورزش

تصاویر تبلیغاتی الیکا عبدالرزاقی و همسرش امین زندگانی

رتبه بدهید:

خاطرات جالب تهمینه اطمینان مقدم از رابطه اش با ایرج قادری

خاطرات جالب تهمینه اطمینان مقدم از رابطه اش با ایرج قادری

من و ایرج قادری سال ۱۳۳۰ در باغشاه با هم آشنا شدیم. او دانشجوی رشته داروسازی بود و در داروخانه برادرش کار می کرد. وزارت دارایی به کارمندانش در باغشاه زمین داده بود و پدرم زمین ها را می ساخت. اینطور شد که ما در آن خیابان رفت و آمد می کردیم. به داروخانه ها می رفتیم.

مادر و خاله های من هم فرهنگی بودند (دبیرهای ادبیات و ریاضیات). آنها روزهای مشخصی را برای مولوی خوانی و سعدی خوانی اختصاص می دادند. من هم که از کودکی پیگیر ادبیات بودم همیشه در آن مراسم شرکت می کردم. یک روز که در آن جمع همه مشغول گرفتن فال حافظ بودند، یک آقای بلندبالای خوش تیپ وارد مجلس شد؛ برای اینکه داروی خانم دکتر افشار که دکترای ادبیات داشت را برای او بیاورد.

حراجی

خانم دکتر از ایرج خواست که بماند و برای او فال بگیرد. تمام جمع توجهشان به من و ایرج جلب شد. در واقع آدم های آن جمع باعث شدند که ما به هم توجه کنیم. باورتان نمی شود شاید من آن موقع فقط یک نگاه به ایرج کردم. درواقع جلسه شعرخوانی شروع یک ارتباط پاک بین ما شد. البته ارتباط که می گویم منظورم این است که از کوچه که رد می شدم او از آن طرف می آمد و ما زیرچشمی به هم نگاه می کردیم یا اینکه من می رفتم داروخانه و می گفتم ببخشید آقا یک بسته آسپیرین به من بدهید و او می گفت: بله، خانم چشم. این کل ارتباط ما بود. بزرگ ترین خلافی که در مدت آشنایی مان مرتکب شدیم این بود که یک روز در رستورانی همدیگر را دیدیم، آن هم با ترس و لرز، طوری که نفهمیدم ناهار خوردم یا زهرمار!

● یک ازدواج پرماجرا

آن موقع من فقط ۱۷سال داشتم. بعد از چندروز که با هم ناهار خوردیم در کوچه از کنارم رد شد و گفت: خانم با من ازدواج می کنی؟ من هم فوری گفتم، بله. (باخنده) فردای آن روز آمدند خواستگاری و خانواده ام گفتند نه خیر. چندبار به خواستگاری ام آمدند اما پدرومادر من مخالف بودند و می گفتند دختر ما باید درس بخواند، خانواده او هم راضی نبودند. ما دیدیم خانواده ها مرتب به هم نه می گویند پس آره کجاست؟ فکر کردیم بیاییم آره را خودمان بگوییم. تصمیم گرفتیم تحمل کنیم تا ۱۸ساله شوم. می دانستم در آن سن می توانم حرکتی کنم. آن حرکت هم این بود که از دیوار خانه بالا بروم و فرار کنم. چون درهای خانه روی من قفل شده بود. من و ایرج رفتیم پیش روحانی محله و ماجرا را تعریف کردیم و گفتیم ما می خواهیم زن و شوهر شویم اما دیگران منع می کنند. آن روحانی یک صیغه خواند و ما خوشحال فکر کردیم کسی متوجه ازدواج مان نمی شود، من می روم خانه مان و او هم می رود خانه شان. بعد از ۳روز متوجه شدیم که یک نامه به درخانه ما آمده است که پدرم اجازه ازدواج ما را بدهد. وقتی به خانه برگشتم دیدم خواهرم با یک چمدان سرکوچه ایستاده که برو چون پدر از دستت عصبانی است. بعد از آن روز همه فامیل جمع شدند و رضایت پدرم را گرفتند. من گفتم هیچ جهیزیه و مراسم عروسی و مهمانی نمی خواهم، بالاخره ما عقد کردیم. جالب اینجاست که تا عاقد پرسید عروس خانم وکیلم، جواب دادم بله بله بله (باخنده) خلاصه این بود آغاز زندگی من و ایرج در یک حیاط که یک اتاق داشت و یک آشپزخانه.

● فراز و نشیب های زندگی ما و مرگ پسرم

بعد از سال ها بچه مان به دنیا آمد. بعد اختلاف پیش آمد. از هم دور شدیم. دوباره نزدیک شدیم. یک مدت اروپا رفتم و دوباره بازگشتم اما همیشه مثل ۲ دوست درکنار هم باقی ماندیم. حتی یک بار از هم طلاق گرفتیم اما بعد از یک ماه رجوع کردیم. خلاصه چند سال گذشت تا آن اتفاق بد برای ما افتاد. حادثه مرگ پسر ۱۹ساله مان را می گویم. از آن موقع دیگر هیچ وقت از هم جدا نشدیم. پسرم سال اول دانشگاه بود که از دنیا رفت. به جرات می توانم بگویم او پاک ترین پسر روی زمین بود. از درس تا ورزش، همه چیز او کامل بود. مودب ترین پسر بود چون واقعا مراقبت می شد. مهم ذات او بود که پاک بود. همیشه فکر می کنم نهاد آدم باید پاک و درست باشد. خداوند ذات او را درست پیچیده بود. به خاطر همین هم زود او را برد تا روحش خراب نشود. بعد از مرگ او من و ایرج بدون یک کلمه بحث و مشاجره کنار هم زندگی کردیم.

● هیچ وقت جو شهرت مرا نگرفت

یکی از صفات خوبی که من دارم راستگویی است. با شجاعت ضعف خودم را بیان می کنم. نمی گویم اینها چقدر احمق هستند که این کارها را انجام می دهند، می گویم من چقدر احمقم که فلان کار را انجام دادم. آدم وقتی اشتباه خودش را می فهمد، عبرت می گیرد و آن را تکرار نمی کند. لازم نیست تو همه چیز داشته باشی تا زندگی بسازی، می توانی از هیچ چیز زندگی بسازی به شرطی که اول بفهمی کجا ایستاده ای. یادم می آید وقتی به ایالات متحده رفته بودم فکر می کردم در پمپ بنزین یک دکمه می زنند یک نقشه می گیرند. باید بفهمی خودت الان کجایی، وقتی فهمیدی خودت کجایی خانه ات را هم پیدا می کنی، هتل و مغازه را هم پیدا می کنی. همیشه می دانستم خودم کجایم و غلو نمی کنم. هرگز جو شهرت مرا نگرفت. اصلا از شهرت خوشم نمی آید. من در اوج شهرت سینما را کنار گذاشتم، یعنی معترض بودم که چرا باید عکسم روی جلد سینما باشد. مطمئن باشید شهرت سودی برای کسی ندارد.

● شب هایی که تا صبح نخوابیدم

من حاضرم ۱۰۰سال دیگر درد ایرج به جان من باشد و از او نگهداری کنم. هیچ جا نروم، هیچ چیز نبینم، هیچ کاری انجام ندهم و فقط خودش را ببینم. خودش هم این را می دانست. دکتر او نوشته است که تهمینه نه مثل یک پرستار بلکه مثل یک پزشک از ایرج مراقبت کرد. چون از جان کار انجام می دادم، اصلا خسته نمی شدم. بارها شد که ۳،۲ روز نخوابیدم چون نمی خواستم بخوابم. می خواستم بیدار باشم و او را ببینم. در بیمارستان پرستارها از این همه عشقی که به همسرم داشتم، تعجب می کردند. از صبح تا شب مراقبش بودم. دیگر کم کم نمی توانست خودش را جمع کند، زیرانداز داشت و… می گفت تهمینه جان نکن. می گفتم،این کارها از جان و قلب من است، نکن کدام است. هروقت به گذشته بازمی گردم فکر می کنم نکند کاری بود که من انجام نداده باشم.

● فرشته ای که اشتباهی روی زمین بود

یک روز ایرج من را صدا زد که بیا. من لکه خون دیدم. رفتم دیدم کار از کار گذشته و دارد خونریزی می کند. بعد از آن دکتر رفتیم. دکتر گفت: باید نمونه برداری انجام شود. دکتر سنادیزاده گفت: مشکلاتی وجود دارد. آزمایش ها نشان داد که بیماری سرطان ایرج از نوع مهاجم است و به خاطر همین مثانه او را برداشتند. تا یک سال و نیم حال او خوب بود اما بعد از آن دوباره علائم بیماری برگشت و کلیه او از کار افتاد. همه اینها ۲سال ادامه پیدا کرد. اما دیگر دکتر قطع امید کرد. او را به شمال بردم اما آنجا هم حالش بد شد. آمبولانس گرفتم و او را به تهران بازگرداندم. بعد از آن ۲ماه در بیمارستان بستری شد تا اینکه از دنیا رفت. در بیمارستان همه عاشق او بودند. همه می گفتند او نازنین ترین بیماری بوده که تاکنون دیده اند. هیچ وقت با آن همه دردی که داشت سروصدا و اذیتی نداشت. آنقدر مظلوم بود که نمی شد باورکرد، درد می کشد. به نظر من ایرج فرشته ای بود که به اشتباه در لباس انسان به زمین فرستاده شده بود.

● دلم برایش تنگ شده

این روزها را خیلی بد می گذرانم. نمی دانم چطور حال بدم را بگویم. با اینکه اهل یأس و ناامیدی و گریه و زاری هم نیستم، با همه عشقی که نسبت به ایرج به دور از هررنگ و نیرنگی دارم هیچ وقت اشک نریختم. هیچ کس صدای هق هق مرا نشنیده است با وجود این، دلم می خواهد نباشم، می خواهم بروم پیش ایرج. اگر بدانم همین امشبی می میرم پیش ایرج می روم حتما آرزوی مرگ می کنم.

● من در تمام ذرات ایرج بودم

مناعت طبع ایرج در هیچ کس وجود ندارد، از شکم گرفته تا مال. او کسی بود که همه چیز برایش مثل خاک بود. نمی گفت می خواهم ماشین بخرم. به من می گفت: تهمینه یک ماشین دیدم برو آن را بخر. پولش را می داد و سند آن را به اسم من می زد. چنین مردی را هرگز در طول زندگی ام نه دیدم، نه خواهم دید. قسم می خورم که در تمام عمرم نه تنها یک تو نشنیدم بلکه یک صدای بلند هم از او نشنیدم. آنقدر محبت دیدم که هرخطایی را می بخشم. خطا داشت، قبول کنید من کور نبودم همه چیز را می دانستم. هرگز روی خطاهای او دست نگذاشتم و هرگز اشتباهاتش برای من اهمیت نداشت چون همیشه من برای او اول بودم، یعنی در تمام ذرات ایرج من بودم. خیلی خودخواهی می خواهد اگر از این همه باز هم بیشتر بخواهی. هرچه من می گفتم همان بود. می گویم خدایا در آن دنیا من را بدون ایرج رها نکن.

● سال ها با ایرج زندگی می کنم

امکان اینکه نفر دومی بتواند ایرج را تحمل کند و بتواند حتی یک ماه با او زندگی کند صفر مطلق است. اما به نظر من ایرج نازنین ترین آدم روی زمین بود. ۵۹سال که هیچ همین الان با تمام حواشی و حوادث حاضر هستم ۵۹ سال دیگر با او زندگی کنم حتی اگر مجبور شوم سال ها او را به دوش بکشم. این حقیقت است، چشمم کور وظیفه ام این است که از او نگهداری کنم.

● ایرج در وجود من است

آنچه در من هست یاد نیست، تمام سلول های وجود من است که فریاد می زند ایرج. دلم نمی خواهد سرخاک او بروم، روزی هزار بار آن مبلی که روی آن خوابیده بود را می بوسم و آن تختخوابی که در اتاقش است را از جای سر تا جای پایش غرق بوسه می کنم. لازم نیست بروم قبرستان از صبح که از خواب بیدار می شوم تمام سلول های من فریاد می زند ایرج.

● نپرسیدند ایرج کجاست؟

تا موقعی که ایرج در بیمارستان بستری نشد هیچ گله ای از مسئولان نداشتم، قاعدتا انسانی بود که یک نفر از مسئولان بیاید و ببیند ایرج قادری که این همه سال برای هنر این مملکت زحمت کشیده است ۴سال است که کجاست؟ چرا باید آدمی که ۶۰ ۵۰ سال برای سینمای مملکت زحمت کشیده است اینطور…

● می خواستم شوهرم را خودم به خاک بسپارم

شما تصور کنید اگر مردم متوجه می شدند ایرج از دنیا رفته است چه اتفاقی می افتاد. اول از همه خیلی​ها در بیمارستان جمع می شدند، یعنی حالاحالاها نمی توانستی از بیمارستان دربیایی. بعد کجا بروی؟ صددرصد قطعه هنرمندان. اما من می خواستم شوهرم را خودم به خاک بسپارم. آن هم با آنهایی که همیشه با هم بودیم. ما ۴نفر بودیم. ۴ آدم واقعی. ۴نفری که عاشق ایرج بودیم.

مجله زندگی ایده آل

تصاویر جدید بنیامین بهادری در کنار زن سال هند

تصاویر و حواشی حضور سحر قریشی و بازیگران در جشن پیراهن استقلال

عکسی جدید از آنا نعمتی و برادرش در رستوران

تصاویر جدید از هدیه تهرانی و مهران مدیری در سری جدید «قلب یخی»

عکس هایی از عروسی گلزار و النازشاکردوست در یک فیلم عروسی

دو عکس متفاوت الناز شاکردوست با عروسک گوفی و در آمبولانس

تصاویر نرگس محمدی به همراه مادرش در کنسرت موسیقی

تصاویری از حضور هنرمندان در کنسرت بابک جهانبخش

تبلیغ فروشگاهی

مطالب مرتبط با این موضوع

اجباری اجباری، ایمیل شما هرگز منتشر نخواهد شد