رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟

By registering with this blog you are also agreeing to receive email notifications for new posts but you can unsubscribe at anytime.


رمز عبور به ایمیل شما ارسال خواهد شد.


کانال رسمی سایت تفریحی

دکه سایت


نظر سنجی

نظرسنجی

به نظر شما کدام سریال امسال ماه رمضان بهتر است؟

Loading ... Loading ...

کلیپ روز




logo-samandehi

تصاویری از فرش قرمز اختصاصی برای بازیگران دیر رسیده در جشنواره فجر

عکس از جشن تولد ۳۸ سالگی آزاده صمدی

مصاحبه از زندگی شخصی امیرحسین مدرس و همسر دومش

عکس همسر آزاده نامداری و دخترش گندم

عکس جدید مهناز افشار و دخترش لینانا

نامه عسل پورحیدری در شبکه اجتماعی پس از خاکسپاری پدر

عکسی جالب از تینا آخوندتبار با دستکش بوکس در حال ورزش

تصاویر تبلیغاتی الیکا عبدالرزاقی و همسرش امین زندگانی

رتبه بدهید:

داستان واقعی (!؟) دوست جن زده ی من

با سلام…
داستان من یک داستان ۱۰۰% واقعی هست…
دوست من … در یک خانه قدیمی در قوچان زندگی می کرد و درس می خواند و دانشجوی قوچان بود و هست…
سجاد با دوتا از دوستانش اونجا زندگی می کرد به اسامی محمد و علی…
از در کوچه که وارد خانه می شدیم یک رهرو بود و ظرفشویی درون همین راهرو بود و در انتهای راهرو یک اتاق سمت چپ و یکی سمت راست که اتاق سمت چپی مثل انبار بود و درون آن یخچال و رختخواب و خرت و پرت های خودشون رو گذاشته بودند و در اتاق سمت راست زندگی می کردند و درس می خواندند و در انتهای راهرو درب حیاط بود که درون این حیاط درخت بید بزرگی وجود داشت که منظره ترسناکی داشت…
درب های اتاقها هیچ چفت و قفلی نداشت و هیچوقت کیپ نمی شد و موضوع جالب این بود که اتاق سمت چپ بارها باعث ایجاد حالتهای عجیبی در بچه ه شده بود و هر سه به این امر اشاره می کردند که این اتاق هروقات میریم توش یک پایی میخوریم…
… اینگونه تعریف کرد:
داشتم تو اتاق چپی میکروبیولوژِی میخوندم.
بچه ها داشتن تو اتاق پاسور بازی می کردن.
یه لحظه می خواستم برم یه سری بهشون بزنم که یکدفه دیدم در داره خود به خود بسته میشه.در کیپ کیپ شد و من تعجب کردم.اومدم درو باز کنم هرچی کشیدم باز نشد.همونجا حس کردم یکی پشت سرم هست.برگشتم و وحشتناکترین صحنه کل زندگیم رو دیدم.
یک زن لخت با پوستی چروکیده چهارزانو ته اتاق نشسته بو و موهای مشکیش یکطرف صورتش رو پوشونده بود.داشتم سکته میکردم.زن یه صدایی مثل هوووووووووووووم از خودش در میاورد و بهم نزدیکتر میشد بدون اینکه راه بره.انگار تو همون حالت داشت پرواز می کرد اما خیلی نزدیک به زمین بود و انگار داشت سر میخورد.لامپ اتاق نورش کم شد و یکدفه از بینی و گوشاش خون زد بیرون.زبونم قفل شده بود و نمیتونستم بسم الله یا سوره ای بخونم.صدای بچه هارو از پشت در میشنیدم که میگفتن … چیکار میکنی؟چرا لامپ اینجوری شده؟درو چرا گرفتی؟باز کن درو…
من نمیتونستم تکون بخورم و اون زن با اون صدا و خونی که از گوشها و بینیش در میومد به من نزدیکتر شد تا اینکه علی در رو از پاشنه با لگد در آورد و اومد تو و من همونجا بیهوش شدم.زن تقریبآ چسبیده بود به صورتم.
تو بیمارستان به هوش اومدم و گفتم ساکم رو بیارین من میرم مشهد.دیگه اینجا نمیمونم و همین کار رو کردم.حالا یک خونه جدید اجاره کردم تو قوچان و علی و محمد هم با من هستن.
زندگی … کاملآ تحت تاثیر اون حادثه قرار گرفته.وقتی میره حموم در رو باز میذاره و یک چیزی میذاره جلوی در و همیشه یکی باید پشت در دسشویی باشه وقتی اون اونجاست و همیشه باید بین دو نفر بخوابه و چراغ هم روشن باشه.دیگه فیلم ترسناک نگاه نمیکنه و اعصابش بسیار ضعیف شده.
جالب اینجاست که وقتی اون پیش بهترین دکتر روانپزشک مشهد رفته دکتر در پایان معاینات و شنیدن داستان اون این جمله رو گفته:
((من نمیتونم کاری برات بکنم.پسرم تو جن دیدی!!!))
البته منظور دکتر این بوده که … مشکل روانی نداشته و البته که براش قرص آرامبخش نوشته.
من دوست دیگه ای هم دارم که اون وضع عجیبی داره و از ۱۰-۱۲ سالگی تا الان که ۲۱ سالشه بطور مداوم مورد حمله و آزار و اذیت موجودات ماورایی قرار میگیبره و وضعش اونقدر خراب شده که گاهی از داروهای روانگردان واسه بی خیالی استفاده میکنه.

این داستان را یکی از کاربران ارسال کرده است

تصاویر جدید بنیامین بهادری در کنار زن سال هند

تصاویر و حواشی حضور سحر قریشی و بازیگران در جشن پیراهن استقلال

عکسی جدید از آنا نعمتی و برادرش در رستوران

تصاویر جدید از هدیه تهرانی و مهران مدیری در سری جدید «قلب یخی»

عکس هایی از عروسی گلزار و النازشاکردوست در یک فیلم عروسی

دو عکس متفاوت الناز شاکردوست با عروسک گوفی و در آمبولانس

تصاویر نرگس محمدی به همراه مادرش در کنسرت موسیقی

تصاویری از حضور هنرمندان در کنسرت بابک جهانبخش

تبلیغ فروشگاهی

مطالب مرتبط با این موضوع

آلما

ارسال در ۲۹ خرداد ۱۳۹۱

1

واییییییییییییییییییییییییی واقعا واقعیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پاسخ به کامنت

مسعود

ارسال در ۸ آبان ۱۳۹۱

2

چی ترکونده بوده؟

پاسخ به کامنت

نیوشا

ارسال در ۶ آذر ۱۳۹۱

3

تو خونواده ی ما هم منو داداشم جن دیدیم من فقط ۱۳ سالمه ولی اصلا نترسیدم من اونو با پاهایی به شکل سم دیدم که قد خیلی بلندی باشت اون قدر که سرش به سقف خورده بود ولی اصلا چیزیم نششده و از چیزی نمی ترسم چرا توی اون لحظه داشتم سکته می کردم ولی من بسم الله گفتم تو اون لحظه که گفتم انگار که ناپدید شد

پاسخ به کامنت

کورش آریایی

ارسال در ۱۸ آذر ۱۳۹۱

4

با سلام و عرض ادب.من تازه عضو این سایت شدم وامیدوارم بتونیم با هم تبادل اطلاعات خوبی داشته باشیم.از۴و۵ سالگی جن میدیدم که از جلوم رد میشدوبدون توجه به من میرفت.اولین بار از شدت ترس جیغ وداد راه انداختم وکتک سیری از مادرم خوردم.دیگه هر موقع جن میدیدم فقط با تعجب نگاه میکردم حالت لرز وترس بهم دست میداد اما جرات نمیکردم به خوانواده چیزی بگم.حتی بعضی وقتها آدمها را به شکل حیوان میدیدم.سالها گذشت واتفاقات کودکی فکرم را رها نمیکرد.از ۲۰سالگی شروع کردم به خرید کتب علوم غریبه.اما هیچی از این کتابها نمیفهمیدم.با درویشی آشنا شدم که خیلی بهم کمک کرد.شناخت الفبای علوم غریبه.حروف ابجد.دعای رجال الغیب.چله نشینی.اجازه برای تسخیر.بعد از ۴ سال مغرور شدم و ارتباتم را با استاد قطع کردم.چون از استاد جلو زده بودم و بهش در علم جفر ایراد میگرفتم.سرتونا درد نیارم.به عنوان یه شاگرد پیشنهاد میکنم به این آقای دانشجو که یکی از غیر ارگانیسمها را دیده دعای ابودجانه.نادعلی کبیر ودعای صفحه ۱۱۱گوهر شب چراغ را بدید.این دعاها بهید در ساعت شمس یا مشتری نوشته شود و به بخورات خوشبو آغشته شود.اگرنام این آقا و مادرش رابدانیم از روی طالعش خیلی چیزها را میشه فهمید.مثلا نوع بخور برای این فرد و ساعات قمر در عقرب.همچنین دعای صفحه ۸۰و۸۱ سر المستتر برای این شخص لازمه.در مرحله اول نبهید بترسه.چون این موجودات از ترس ما نیرو میگیرند.ایمان قوی و با خدا بودن و داشتن ذکر از شخصی که عامل باشه خیلی مفید است.اگر این کارها جواب نداد باید بریم سراغ فیتیله جات و غیر ارگانیسم را بسوزونیم که این کار عواقب خوبی ندارد.آخرین بار ۵و۶ماه پیش بود که توی خانه دوستم در بهارستان اصفهان سنگ ریزه پرت میکردند.شیر آب و شیر گاز را باز میکردند.۳دفعه توی خونه دوستم بعد از اینکه دعا به اسم خانومش زدم به من حمله کردند.تا چند روز شبها به سراغ من توی خانه خودم میامدند.مجبور بودم نشسته بخوابم وفقط گفتن ذکر مرا نجات داد. من مدیوم هستم هر جا که این موجودات هستند حسشون میکنم.حتی از توی بدنم رد میشند.این دوست مدتها بود که غده ای توی مچ دستش زده بود.شبی که به خانومش دعواش شده بود من رفتم پیشش هنگامی که داشت از دعواها و بد شانسیهای زندگیش میگفت من خسته شدم وسرما گذاشتم روی بالش و خوابیدم.ناگهان حالت بدی به من دست داد و یه صدایی به من گفت این بالش را باز کن.به اسرار من بالش باز شد.۹ تا روکش داشت.این بالش نزدیک به ۸ سال به گفته خودش تو زندگیشون بوده که از طرف پدر ناتنی همسرش به اونا داده شده بود.داخل بالش پر بود از سنگ که بعد فهمیدم این سنگها از قبرستان خوزستان و دزفوله که طی مراسمی مندل میکشند و توی مندل میشینند و به ارواح بد وبیرا میگندوارواح سنگها را پرت میکنند که به بیرون دایره یا مندل میفته.بالش پر بود از دعاهایی که پاره شده بود و با مرکب سیاه نوشته شده بود.استخوان و پر کلاغ هم بود.به محض باز شدن بالش متوجه شدیم غده ای که توی مچ دوستم بود ناپدید شده.به پیشنهاد من بالش و محتویاتش را درون پلاستیک زباله ریختیم و چون زاینده رود خشک شده بود به سمت رودخانه زمان خان نزدیک اصفهان رفتیم بالش و محتویات را توی رودخانه ریختیم.هنگام برگشت روی پل این موجودات با صورت من برخورد کردند.بعد از این غضییه دوستم لب به سخن گشود و گفت مدتی ایت که اذیت میشیم.روی پشتبام انگار چند نفر میدوند.سنگ تو خونه میندازند شیر آب و گاز را باز میکنند و…ما با جارو برقی خانه را تمیز کردیم و من کلی بهشون امید دادم.به دوستم چند ذکر دادم از جمله یا شکیکفی و…اما شب خودش و خانومش که برگشته بود خانه هر دو توی خواب وبیداری موجود سیاهی را بالای سر جارو برقی میبینند که داشته اسم دوستم و زنش را صدا میزده.دوستم بیدار میشه و با دیدن موجود سیاه غش میکنه. دوباره برگشتم و تصمیم گرفتیم جارو برقی را هم که آشقالای بالش رفته بود توش ببریم بندازیم توی رودخانه زمان خان.آیت الکرسی که روی سنگ بود دادم به خانوم دوستم تا قبل رفتن بندازه گردنش.دو بار بند آیت الکرسی پاره شد.با این که با استاد درویشم قهر بودم بهش زنگ زدم چون واقعا کم اورده بودم. استاد مثلا درویش تا ماجرا را شنید گفت وای وای وای سریع اون محل را ترک کن و اونا را به حال خودشون بزار.فردا این موجودات میاند سراغ خودت و خانوادت.عصبانی شدم و قطع کردم.۴ تا فشم تو دلم بهش دادم.این استاد یک عمر تلاش کرد که من درویش بشم ولی نشدم.درویش گنابادی.جارو را بردیم انداختیم تو رودخونی سر راه دو تا پمپ بنزین رفتیم برق هر دو قطع شد.یادم رفت بگم وقتی دعایی روی کماد بچه دوستم چسبوندم با خیال راحت اومدیم توی سالن که ناگهان با صدای کندن و افتادن در کماد برگشتیم توی اتاق.جالب اینجاس که صاحب خانه پیرزنی تنها و مرموزه رفت و آمدهای مشکوکی داشت.من از تیپ و قیافشون حدس زدم اینا یه گروه شیطان پرست هستند.هر وقت وارد خانه میشدم از طبقه پایین بوی بخورات بد میومد. من زورم نرسید بردمشون پیش آیت الله مهدوی که در این زمینه مهارت داره.همچنین آیت الله ناصری هم توی اصفهان خیلی معروفه.با وجود دعاهای آیت الله مهدوی باز هم اذیت شدند.توی خواب به خانومش وخودش حمله میکردند.کار به جایی رسید که خانه را ترک کردند و به خانه بستگان رفتند.به دوستم گفتم حالا که نیستسد کلید خانه را بده به من تا شب برم اونجا و پدر این موجودات را در بیارم.گفت منم میام.شب تا صبح اونجا بودیم خبری نشد.به پیشنهاد من خانه را عوض کردند.مدتی همه چیز خوب بود اما دوباره شروع شده.شاید مسخره کنید اون موجود توی ساعتهای نحس به در خونه ما میاد.چند بار اومده توی خونه و به من حمله کرده هر دفعه هم در مقابل ذکرها کم میاره و میره.به محض اینکه شب دیر وقت میرم تو کوچه پای تیر برق خونه حسش میکنم سریع چراغ ذر خونه خاموش میشه. هر وقت دوستم میاد اینجا تیر چراغ خاموش میشه.شبها توی تاکسی تلفنی شیفت که هست در هر خونه ای میره سرویس تیر اون کوچه خاموش میشه.این یه نوی اعلام حضور این موجوده.چند شب پیش زنگ زده که عروسک بچم هی صدا میده گفتم باطری عروسک را در بیار.بعد دوباره شیر آبشون باز وبست میشده. سرتونا درد نیارم من ۱۰٫۱۲ساله این علم را دنبال میکنم.اینقدر مقرور شدم که توی اصفهان رقیبی برای خودم نمیشناسم.این موجود پدر ما را در اورده.من واقا کم اوردم.تا حالا خیلی ها سر راهم قرار گرفتند که مشکلشون را حل کردم.من برای رضای خدا و مجانی کار میکنم.خوشبختانه وضع مالیم بد نیست.به قول استادی میگفت اگه برای این کارا حتی یک ریال بگیری دچار قهر خدا و فقر و بد بختی میشی.من از روزی که این بالش را باز کردم روی پای راستم فلج شد.حتی غده دست دوستم اومد توی مچ پای راست من.که بعد از یک ماه با کلی ذکر رفت.الان غده کوچیک شده و کف دست خانوم دوستم در اومده.روی ای راست من هنوز خوب خوب نشده.قبلا هم توی یه جن گیری کف پای چپم فلج شد که با آمپوت و دارو و ذکر خوب شد.خواهش میکنم اگر مایل به همکاری یا کمک به دوست من هستید و استاد خیلی خیلی وارد سراغ دارید به من اطلاع دهید.۲٫۳ بار تا حالا زده به سرم با فیتیله بسوزونمش اما از عواقب بعدش میترسم نه برای خودم برای خانوادم نگرانم.طالع دوستم طبق کتاب مجمع الدعوات آبی برج سرطان سیاره قمر وشمالی بر طبق کتاب احکام نجوم ابوریحان..طالع خانومش خاکی برج سنبله و تعلق به شمس وطبق احکام نجوم جنوبی.طبق کتاب میرداماد ۱و۲ ساعاتی که قمر در برج عقرب قرار میگیره اتفاقات شدت پیدا میکنه.لطفا این شاگرد را راهنمایی بفرمایید.در ضمن من با صدای قرآن و تمرکز یوگا بعضی وقتها از بدنم به اراده خودم بیرون میام.آخرین بار که بیرون اومدم به شدت مورد حمله قرار گرفتم.هر کاری میکنم این موجود با من درست حسابی صحبت نمیکنه.قبلا ۳٫۴ تا بودند. نمیدونم مردند یا رفتند.فقط همین یکی مونده.آخرین بار که به من حمله کرد گوشتای صورتش ریخته بود وشبیه اسکلت شده بود.با ذکر دور شد رفتم دنبالش رفت توی دیوار اتاق و ناپدید شد.

پاسخ به کامنت

علیرضا

ارسال در ۲۶ شهریور ۱۳۹۳

5

سلام
فکر کنم من بتونم به شما کمک کنم .. ایمیل بزنید

پاسخ به کامنت

بنده خدا

ارسال در ۲۸ آذر ۱۳۹۳

6

کورش عزیز چرت نگو ارتباط با اینا نیاز به انرژی زیاد داره که بجز اولیا الله بقیه دچار دیوانگی یا مرگ میشود

پاسخ به کامنت

بنده خدا

ارسال در ۲۸ آذر ۱۳۹۳

7

فقط با ذکر و قران حل میشود

پاسخ به کامنت

تهمینه

ارسال در ۲ شهریور ۱۳۹۴

8

با سلام …میشه لطفا به من یه روش احضار جن تست شده یاد بدین ..با تشکر

پاسخ به کامنت

ناشناس تنها

ارسال در ۲۳ خرداد ۱۳۹۵

9

سلام من میخوام حتما باهاتون تماس داشته باشم با ی دنیا سوال بی جواب اجرتون با امام حسین خواهشا ب ای میلم مسیج بفرستید ممنونم 

پاسخ به کامنت

حسام

ارسال در ۱۳ تیر ۱۳۹۵

10

این چیزایی که جنابعالی نوشتی همشون توهم وچرته واون چیزی هم که درموردبالش نوشتی احتمالافرقان بوده که پرازسنگ واستخون بوده جنابعالی هم سریع فهمیدی اونوقت جنابعالی مگه استادنیستی یامگه خودت استادنداری چراازدیگران کمک میخوای درضمن کتاب مجمع الدعوات راهم بچه کوچیکاهم میتونندبخونندکتابی نیست که بخوای باهاش دعانوشت

پاسخ به کامنت

الی

ارسال در ۳۰ دی ۱۳۹۵

11

سلام راستش من و دختر خالم به کلمون زد برای مسخره گی و بازی احظار کنیم تمام چراغ اتاق حتی جاهایی که باد میاد سوراخ و سومبه ها رو هم پوشوندیم وسط اتاق نشستیم و دسته همو گرفتیم دختر خالم از جن  یا هر کسی که اونجا بود مبخواست بیاد تا باهاش ارتباط برقرار کنیم  خلاصه هوای اتاق خیلی سرد شده بود و ما حضوره کسیو حس میکردیم وجدانن ترسیده بودیم برای همین تموم کردیم اینجا تازه ما ساعت ۱۰ شروع کرده بودیم و ساعت ۱۱ ت کردیم یه ساعت هم به خوبی سپری شد اما ساعت ۱۲ شب که شد دیدم دختر خالم میگه کردنش میسوزه بقران مجید شاید باورتون نشه روی گردنش جای سه تا چنگ بود که بعد از یک دیقه میرفت از ترس ما لال شده بودیم ببشید ولی به گه خوردن افتاده بودیم بعد از اون شب هر شب ساعت ۱۲ کردن دختر خالم جای ۳ تا چنگ بود و بعد یک دیقه میرفت ما تا موقع اذان بیدار میموندیم وقتی اذان میگفت میخوابیدیم یه شب اتفاقی خوابمون برد دیدم دختر خالم داره بیدارم میکنه وقتی بیدار شدم گفتم چی شده گفت کل تنم میسوزع وقتی  بلوزشو بالا کشید دیدم کل بدنش خط خطی از این موضوع بگذریم دختر خالم گفت یه شب داشتم باهات حرف میزدم صدات یکم گرفته و کلفت شده بود من وقتی باهات حرف میزدم تو اصلا حرفی نمیزدی فقط یبار به شوخی(منو دختر خالم خیلی شوخ طبعیم) هولت دادم که با صدای کلف گفتی ولم کن و بعد گفتی فرحان میمیره(فرحان پسر عمم و دوسپسر ایدا بود)ایدا دختر خالم این حالتمو میبینه با ترس صدام میکنه (من خودم هیچ حسه خاصی نداشتم انگار تازه بیدار شده بودم از خواب)بعد من از خواب بیدار میشم میگه این چرندیات چیه میگی فرحان برای چی باید بمیره گفتم ینی چی ؟ من چی گفتم مگع گف یادت نیس گفتن اه ایدا بگو ببینم چیشده وقتی تعریف کرد داشتم شاخ در میاوردم فرداش که شد دوسپسر ایدا براش یه عکس فرستاد که تو عکس لباش متورم شده از چیزی که میدیدم داشتم گریه میکردم شاید هزاران بار اسم خدا رو بردم طلب بخشیدن کردم این موضوع ماله ۳ سال پیشه و الان من ۱۶ سالمه (البته تا ۶ ماه گردن دختر خالم چنگ میخورد  و بعد کلی قران و ایه و ذکر دیگه سمت چنین کاری نرفتیم)لطفا اگه کسی اطلاعاتی داره ایدی تلگرامشو بنویسع خواهشن مهمه واسم

پاسخ به کامنت
اجباری اجباری، ایمیل شما هرگز منتشر نخواهد شد